|
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
هان با شما هستم درها را باز کنید
من بدنبال فضایی میگردم
لب بامی ، سر کوهی، دل صحرایی
که درآنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند چه کسی می آید با من فریاد کند
*******
سفر ایستگاه
قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!
*****************************************
روزی مردی عقربی را دید كه در آب دست و پا می زند.
او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی كرد تا عقرب را از آب بیرون بیورد،
اما عقرب بار دیگر او را نیش زد. رهگذری او را دید و پرسید:
« برای چه عقربی را كه نیش می زند نجات می دهی؟»
مرد پاسخ داد :
« این طبیعت عقرب است كه نیش بزند ولی طبیعت من این است
كه عشق بورزم.
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل كه عقرب
طبیعتا نیش می زند؟»
عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نكن.
حتی اگر دیگران تو را بیازارند.
سخته ولی ممکنه !
|