|
ميگن خدا وقتي آدم ها رو آفريد بهشون يه خورجين داد
كه بندازن روي دوششون. مردم عادت كردند كه
عيب هاي خودشون رو بذارن توي جيب عقبي و عيب هاي
ديگران رو بذارن توي جيب جلويي. اينطوري عيب هاي
خودشون رو كه اون پشته هيچوقت نمي بينن،
ولي عيبهاي ديگران كه جلوي روشونه رو به دقت ميبينن.
به قول شاعر: نظر به كار مفيدم نمي نمايد كس،
هزار ديده نگهبان اشتباه من است.
******************************************************
عيسي(ع) روزي از کنار جماعتي ميگذشت،
آنان نسبت به پيامبر خدا توهين کردند و سخنان زشت و ناروا گفتند. عيسي(ع) در جواب ايشان سخنان نيک و زيبا فرمود.
يکي از حواريون سؤال کرد اي پيغمبر خدا چرا اين حرفهاي
زشت را با سخنان خوب پاسخ گفتي. عيسي(ع) فرمود:
هر کس آن سرمايهاي را که در وجود خود جمع کرده خرج ميکند،
سرمايه ايشان بدي بود و بد گفتند و چون در ضمير من جز
نيکويي نبود از من جز نيکويي نبايد خرج شود.
******************************************************
ابوبکر شبلي که از بزرگترين عرفاست ميگويد
روزي شخصي را ديدم که زار زار ميگريست،
از او پرسيدم چرا گريه ميکني؟ شخص جواب داد:
دوستي داشتم فوت کرده و در غم از دست دادنش ميگريم.
گفتم اي نادان چرا دوستي ميگيري که بميرد.
*******************************************************
بايزيد به احمد خضرويه که او نيز از عرفاست گفت:
احمد تا کي سياحت ميکني و گرد عالم ميگردي؟
احمد گفت: چون آب يک جا ايستد متغير شود.
بايزيد گفت چرا دريا نباشي تا هيچ چيز نتواند
تغييرت بدهد و آلودهات کند.
******************************************************
شيخ عطار داستان صوفي را ذکر ميکند
که در راهي با دختر پادشاه همسفر بود،
باد پرده محمل را کنار زد، او صورت دختر را ديد
و عاشق جمال او شد (به منظور اين که چون
حجاب کنار رود جمال جلوه کند، عشق ظهور يابد)
دختر که ميخواست آن صوفي عاشق را امتحان کند گفت:
گر بيني خواهرم را يک زمان…..تير مژگانش کند پشتت کمان
صوفي نادان بدان سوي نگريست، دختر گفت:
او را از من دور کنيد که او عاشق نيست.
تا کسي در عشق من چون دلنواز ….ننگرد هرگز به سوي هيچ باز
قصه ابليس و اين قصه يکيست ….ميندانم تا که را اينجاش کيست
|