تبليغاتX
تو را من چشم در راهم




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب







 

دلم نمی خواهد دلايل اندوهم را بررسی کنم. زندگی همين است که هست. با دلتنگی ها خو ميکنم.

-------------------

امروز اولين روز از فرصتهاي باقيمانده است. هيچ وقت براي يك تصميم خوب دير نيست

-------------------

به تو می اندیشم ....... مثل پروانه به شمع و تو هر لحظه که از من دوری...من به چنگال شتابنده ترین باد بیابان پیما سرگردانم و تو خود دانی واژه فاصله یک فاجعه است لحظه ها را دریاب  

*********************

در دل من چيزيست

مثل يك بيشه نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بيتابم كه دلم مي خواهد

برم تا سر كوه

بدوم تا ته دشت

دورها آواييست كه مرا مي خواند

***********************


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 11:46 قبل از ظهر | |






پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین

 وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

 

« دکتر علی شریعتی»

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 3:51 بعد از ظهر | |






هزار و یک بار عشق

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ.

اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد.

و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند.

 پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم.

اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند،

 پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛

 که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو.

اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است

 که تن هر سروی را تابوت می کند.

پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.


هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود

از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.

و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست

 و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.


سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند.

 پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست /

عشق کار پهلوان است، ای پسر!!!!!!!!

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 3:48 بعد از ظهر | |






عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 2:42 بعد از ظهر | |






            جغرافیای قلبم را می شناسم


 

تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ،

 دره های عمیقش را،

جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را …

اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم.

 ازین سرزمینی که درون من است.

نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه!

کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را،

 رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را

که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های

بی پایان بوجود آمده است.

همه را می شناسم.... همه را می بینم....

هر اتفاقی که می افتد آگاهم....

اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد

 اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ،

می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری

می شوند…

 اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم.

 وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد،

منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست …

اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…

ناچارم ناچار!

این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است…

 آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان

 را نمی گیرد…

 این آگاهی تنها رنجم می دهد. 
 

چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد

و من در برابرشان جز "نگریستن" چاره ای ندارم!

در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد.

که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا

را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست

بناهای روشن قلبم را فرو ریزد…

در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که

باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش…

 فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی …

جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!...

سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند

"آمدنی های ناگهان"

در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند.

این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه "

 را نمی شناسم!

هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم

 که بسیار "ناتوانم"!

 بسیار بیشتر از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از "آگاهی"

 ای که بدان می بالم…

 با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را

نمی شناسم.

 از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 2:38 بعد از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس