تبليغاتX
تو را من چشم در راهم




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب







این هم حکایت زن و خدا  امید وارم خوشتون بیاد

 

روزی روزگاری زنی در کلبه­ای کوچک زندگی می­کرد.
 
این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد
 
 و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند
 
پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد
 
که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید،
 
 کلبه­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست!
 
چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی
 
 به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های
 
 مندرس و پاره­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود!
 
 زن نگاهی غضب­آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت
 
 در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
 
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد.
 
 زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط
 
پسر بچه­ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه­ای به تن داشت،
 
 بدن نحیفش از سرما می­لرزید و رنگش از گرسنگی
 
و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود
 
 و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر
 
از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید.
 
 و دوباره منتظر خداوند شد.
 
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد.
 
 زن پیش رفت و در را باز کرد...
 
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی
 
روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود.
 
پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت.
 
 و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود.
 
زن که از این همه انتظار خسته شده بود،
 
این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
 
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد
 
 و از او گلایه کرد که چرا به وعده­اش عمل نکرده است!؟
 
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
 
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه­ات راه ندادی!
 

                            به اميد ديداری دوباره


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 3:37 بعد از ظهر | |






باید عاشق شد و خواند
باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می گذرد می خواند
باید عاشق شد و رفت
چه بیابانهایی در پیش است
رهگذر خسته به شب می نگرد
می گوید : چه بیابانهایی باید رفت
باید از کوچه گریخت
پشت این پنجره ها مردانی می میرند
و زنانی دیگر
به حکایت ها دل می سپرند
پشت دیوار کسی دریاواری بیدار
به زنان می نگریست
چه زنانی که در آرامش رود
باد را می نوشند
و برای تو
برای تو و باد
آبهایی دیگر در گذرست
باید این ساعت اندیشه کنان می گویم
رفت و از ساعت دیواری پرسید و شنید
و شب و ساعت دیورای و ماه
به تو اندیشه کنان می گویند
باید عاشق شد و ماند
باید این پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می گذرد
می خواند
باید عاشق شد و رفت بادها در گذرند

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 3:33 بعد از ظهر | |






زخم زبون

حرفهاي تو زخم زبون

نگاح تو به اين و اون

يه روز ميگي برو نباش

يه روز ميگي پيشم بمون

خوب مي دوني دوست دارم

سر به سر دلم نذار

يا تو بمون تو قصه هام

يا برو ، اسممو نيار

يه روز ميگي دوستم داري

يه لحظه آروم نداري

فرداش با من قهر مي کني

کاري به کارم نداري

آخ چي مي شد با دل من نامهربوني نکني

همه اش به من وعده ندي

شيرين زبوني نکني

خوب مي دوني دوست دارم

سر به سر دلم نذار

يا تو بمون تو قصه هام

يا برو ، اسممو نيار

**************************

آن کس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود

که به شوق  من آمده باشد . رهگذري بود

که روي  برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت

 و صداي خش خش برگها همان آوازي بود

 که من گمان مي کردم ميگويد :

مي گويد دوستت دارم . . . ما لحظات را صپري کرديم

  تا به خوشبختي برسيم دريغ که خوشبختي

 لحظاتي بود که سپري کرديم .

********************


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 3:31 بعد از ظهر | |






 
هیچکس نمی دونه آدم عاشق چه مرگشه
 
حتی خودش
 
یه لحظه خوبه یه لحظه بد
 
یه لحظه آرومه یه لحظه بی قرار
 
یه لحظه....
 
البته این همه حماقت واسه قبل از یه شکست جانانه ست.
 
هر چند همه ی اینا هم عالمی داره که نگو...
 
 
دو تا چیز دل آدمو خیلی زود می زنه
 
حواست باشه
 
یکی شیرینی که شیرینیش بیش از اندازه باشه
 
یکیش هم عشقی که ابراز عشقش بیش از اندازه باشه
 
                            پس خیلی مواظب
 
 
                وقتی غرق احساسی
 
سعی نکن خودت رو جای آدمای عاقل جا بزنی.
 
بجای اینکه بخوای خودت رو آدم عاقلی نشون بدی
 
سعی کن از احساساتت لذت ببری
 
البته قبول دارم که آدم عاشق بد نیست
 
که یه ذره هم عقل داشته باشه
 
هر چند...
 
                   اگه عقل داشت که عاشق نمی شد....
 
 
میگن عشق چشمو کور می کنه
 
اگه بهش مزه بده گوشم کر می کنه.
 
ولی خدا نکنه که خوشش بیاد
 
اونوقت عقل رو هم منجمد می کنه
 
اینجوری می شه که آدم عاشق هرزگی رو هم توجیه می کنه.
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 0:12 قبل از ظهر | |






حس

حس

میکنم دیگه دوستم نداری


حس میکنم زیادی وجودم


چرا به این زودی ازم بریدی


من که گل سر سبد تو بودم


حس میکنم تو این روزا نمی خوای


یه لحظه هم حتی من و ببینی


کاش میدونستم عشق دیروز من


فردا که شد تو با کی هم نشینی


دوستم نداری میدونم دوستم نداری

 
اما تو چشمات مبینم که بیقراری


خدا کنه که برگردی تو پیشم


بدون تو من دیونه میشم
 
دوست ندارم حضور من کنارت


باعث دل خستگیه تو باشه  


شاید سفر رفتن من یه فصل تازه ای از زندگی تو باشه


حس میکنم باید از اینجا برم

 
جایی که هیچکی راهشو بلد نیست


باید برم که قدرمو بدونی


یه مدتی تنها بمونی بد نیست


حس میکنم دیگه دوستم نداری


 



[+] نوشته شده توسط علیرضا در 0:8 قبل از ظهر | |






 

کس نمی داند کدامین روز می آید

                                        کس نمی داند کدامین روز می میرد

چیست این افسانه هستی خدایا چیست

                                        پس چرا آگاهی از این قصه ما را نیست

صحبت از مهر محبت چیست

                                       جای آن در قلب ما خالیست

روزی انسان برده عشق و محبت بود

                                       جز راه مهر و وفا راهی نمی پیمود

کس نمی داند کدامین روزمی آید

                                      کس نمی داند کدامین روز میمیرد  

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 6:46 قبل از ظهر | |






 

انتظار

مسافر به انتظارت خواهم ماند تا ابد برای همیشه

زیرا می دانم که به سوی من باز خواهی گشت پس با همه توانم تلخی ا

ین انتظار را تحمل خواهم کرد به انتظارت خواهم ماند زیرا قلب من با

هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را می نوازد قلبی که در آن

خاطره ها و خوشی ها تا ابد مدفون است اگر حتی

بدانم روزی چشم تو به سوی من باز نمی گرد......

باز هم به انتظارت می نشینم

شاید روزی صدای پایی را بشنوم که از آن تو باشد

                                                     ای محبوبم


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 6:44 قبل از ظهر | |






اي دريغ

 

چون سرابي در كوير چون خيالي دلپذير

رفته بودي آمدي اما چه دير اما چه دير

رفتي و آمد بهار بي قرارم بي قرار

خاطراتت را فقط از من نگير

از ميان قاب دودي رنگ شيشه

مي بريدي از من اما تا هميشه

با همه دريا دلي دل را به درياها زدم

پشت پا بر اصل بي بنياد اين دنيا زدم

با هزاران آرزو با صد هزار شوق و اميد

از پس ديروز و امروز ناگهان فردا رسيد

اي دريغ از عمر رفته اي دريغ

قصه ي ابريشم و بيداد تيغ

خاطراتم لحظه لحظه رنج موعودم شده

چشم بخت تشنگي آب گل آلودم شده

هم چو ماه آسمان از من گريزان مي شوي

مثل شب در ظلمت هر سايه پنهان مي شوي

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 6:38 قبل از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس