|
اگر سالها پيش مي دانستم اينگونه عاشقت مي شوم، از خوشحالي هيچ شبي نمي خوابيدم.اگر مي دانستم در صبحي زمستاني براي اولين بار صدايت را در گوشم مي ريزي. اگرمي دانستم در آستانه بهار براي اولين بار در چشمم مي نشيني، اگر مي دانستم روزي به حرفهايم گوش مي دهي.
اگر مي دانستم روزي برايم حرف مي زني خيلي خيلي زودتر به امروز مي رسيدم.
نمي دانستم كه اولين بار ديدار كي در راه است و گرنه به عقربكهاي ساعت مي گفتم زودتر شعر زمان آن روز را بسرايند تا من زودتر لبخندت را به يادگار بر دارم.
اگر مي دانستم ديگر از اين به بعد مي توانم به صدايت گوش دهم روزهاي كودكي را به بزرگسالي مي فروختم كه زود تر بزرگ شوم.
نمي دانم روزي بالاخره اين نامه ها را مي خواني يانه. اما به يادت باشد كه من هميشه براي تو عاشقانه نوشته ام به اميد روزي كه غصه زندگي را برايم عاشقانه بخواني. نامه هايم را عاشقانه بخوان.
تا لحظه ديدار فرا رسد هر روز صبح پنجره را به شوق باز مي كنم بلكه نسيمي عطر تو را برايم بياورد.
باور كن از نبود تو گريه ام مي گيرد. وقتي دلم مي گيرد سراغ كاغذ و مداد مي آيم و برايت مي نويسم و مي گريم. گاهي كلمات نيز مي گريند. باور مي كني؟
چرا زودتر براي هميشه به كنارم نمي آيي؟ مگر من چقدر فرصت براي زندگي كردن دارم.
مي ترسم روزها بگذرد و روزي بياي كه ديگر حتي مرا نشناسي.
من مي ترسم دوباره تنها شوم.
مي ترسم دوباره تنها شوم و ديگر هيچ روز روشني به من لبخند نزند. هيچ غنچه اي در باغچه بهارم باز نشود و هيچ باراني بر سقف خانه ام نريزد.
دلم دوباره هواي تو را كرده است امشب. خودكارم را پر از حروف و كلمات تازه مي كنم و روي كاغذ به پيش مي برم.
يادت از بالاي كاغذ مرا مي نگرد و برايم دست تكان ميدهد، روزي مي آيد كه چشمهاي تو مرا بنگرد؟
مي خواهم به سوي تو بيايم، اما چگونه.
شبها دوست دارم برايت بنويسم. از روزهايي كه به ديدن نمي آيي. از حرفهايي كه برايم نمي گويي، از شعرهايي كه برايم نمي خواني حتي از نگاهي كه دريغ مي كني.
اما دستم به قلم نمي رود. سالهاست جز براي تو ننوشتم. سالهاست جز عاشقانه ننوشته ام.
مي ترسم دوباره تنها شوم. اين روزها عجيب مي ترسم. كاش مي توانستم ذره ذره تنهائيم را برايت شرح دهم. كاش مي توانستم بي قراري دلم را برايت بخوانم.
امشب نيز براي تو نامه اي ديگر نوشتم. من دوستت دارم اين را باور كن
دوستت دارم را باور كن. بهار را باور كن.
|