تبليغاتX
تو را من چشم در راهم




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب







     

ندانسته عاشق شدم،دانسته گریه کردم

 ودانسته درون خود شکستم.
نگاهم سراسر اشتیاق بود،
نگاهم حاکی از تپیدن قلبم بود،
نگاهم لبا لب،نیاز بود،
نگاهم شِکوه از تنهایی بود،
نگاهش...........
نگاهش خنده بود،
نگاهش شیطنت بود،
نگاهش بی مهری بود،
نگاهش شکستن قلبم بود،
نگاهش ردِ نگاهم بود.

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 1:50 بعد از ظهر | |






 
 
از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

 

    

 

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته بی زار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 8:11 قبل از ظهر | |






اگر سالها پيش مي دانستم اينگونه عاشقت مي شوم، از خوشحالي هيچ شبي نمي خوابيدم.اگر مي دانستم در صبحي زمستاني براي اولين بار صدايت را در گوشم مي ريزي. اگرمي دانستم در آستانه بهار براي اولين بار در چشمم مي نشيني، اگر مي دانستم روزي به حرفهايم گوش مي دهي.

 اگر مي دانستم روزي برايم حرف مي زني خيلي خيلي زودتر به امروز مي رسيدم.

نمي دانستم كه اولين بار ديدار كي در راه است و گرنه به عقربكهاي ساعت         مي گفتم زودتر شعر زمان آن روز را بسرايند تا من زودتر لبخندت را به يادگار بر دارم.

اگر مي دانستم ديگر از اين به بعد مي توانم به صدايت گوش دهم روزهاي كودكي را به بزرگسالي مي فروختم كه زود تر بزرگ شوم.

نمي دانم روزي بالاخره اين نامه ها را مي خواني يانه. اما به يادت باشد كه من هميشه براي تو عاشقانه نوشته ام به اميد روزي كه غصه زندگي را برايم عاشقانه بخواني. نامه هايم را عاشقانه بخوان.

تا لحظه ديدار فرا رسد هر روز صبح پنجره را به شوق باز مي كنم بلكه نسيمي عطر تو را برايم بياورد.

باور كن از نبود تو گريه ام مي گيرد. وقتي دلم مي گيرد سراغ كاغذ و مداد مي آيم و برايت مي نويسم و مي گريم. گاهي كلمات نيز مي گريند. باور مي كني؟

چرا زودتر براي هميشه به كنارم نمي آيي؟ مگر من چقدر فرصت براي زندگي كردن دارم.

مي ترسم روزها بگذرد و روزي بياي كه ديگر حتي مرا نشناسي.

من مي ترسم دوباره تنها شوم.

مي ترسم دوباره تنها شوم و ديگر هيچ روز روشني به من لبخند نزند. هيچ غنچه اي در باغچه بهارم باز نشود و هيچ باراني بر سقف خانه ام نريزد.

دلم دوباره هواي تو را كرده است امشب. خودكارم را پر از حروف و كلمات تازه مي كنم و روي كاغذ به پيش مي برم.

يادت از بالاي كاغذ مرا مي نگرد و برايم دست تكان ميدهد، روزي مي آيد كه چشمهاي تو مرا بنگرد؟

مي خواهم به سوي تو بيايم، اما چگونه.

شبها دوست دارم برايت بنويسم. از روزهايي كه به ديدن نمي آيي. از حرفهايي كه برايم نمي گويي، از شعرهايي كه برايم نمي خواني حتي از نگاهي كه دريغ مي كني.

اما دستم به قلم نمي رود. سالهاست جز براي تو ننوشتم. سالهاست جز عاشقانه ننوشته ام.

مي ترسم دوباره تنها شوم. اين روزها عجيب مي ترسم. كاش مي توانستم ذره ذره تنهائيم را برايت شرح دهم. كاش مي توانستم بي قراري دلم را برايت بخوانم.

امشب نيز براي تو نامه اي ديگر نوشتم. من دوستت دارم اين را باور كن

دوستت دارم را باور كن. بهار را باور كن.

 

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 2:41 بعد از ظهر | |






سیاه و سفید زندگی !

بر فراز تپه اي نشسته ام اغلب غروب جمعه ها را به اينجا مي آيم خورشيد آرام آرام
محو مي شود و در لابلاي شاخه هاي درختان با يك رنگ بخصوصي مي تابد نمي دانم چه رنگي است شايد رنگي به مثال غمناكي است هفته پيش اينچنين بود و سالهاي قبل نيز همينطور ، از يه چيزي ناراحت است ، نمي دانم شايد از گذشت زمان يا از يه برنامه تكراري ...

چه زود دير مي شود :

زماني كه ما كودكي ساده و بي غل و غش بوديم ،‌ جدا از هر دو رنگي و پليدي بوديم ،‌ زماني كه يك كاغذ سفيد پر از خوبي بوديم ! ‌تا الان كه پر از هيچيم ! پر نكبتيم!‌

روزگاري دوست داشتيم بزرگ ترين مرد زمانمان باشيم ، ‌پاك ترين باشيم ، با صداقت زندگي كنيم و آدم باشيم !‌ چرا به اينجا رسيده ايم !

‌واقعا" چـــــرا ؟  نمي دانم !

زماني كه دروغ مي گفتيم شبهايي را تا سحر غمناك بوديم .

گدايي هم سر چهار راه ‌اگر بود دوست داشتيم قسمت كنيم آنچه در دستمان بود .

به جان خان دايي بزرگ ترين قسممان بود .

چرا به اينجا رسيديم كه بخاطر پنج ريال منافع بيشتر خدا و پيامبر ورد زبانمان شده است .

واي خداي من !‌

وقتي خودم ـ خود اين آدم بيست و چند ساله را با خود هفت هشت ساله مقايسه مي كنم خودم را مستحق جهنم مي دانم !‌ شايد حتي يه جايي آنطرف تر !‌

نمي دانم چه بايد كرد !‌

زماني كه خودم ـ خودم را نمي توانم ببخشم . خودم را كه با خودم اينهمه بد كردم . خودم امانتي به دست خودم بودم ،‌ وقتي امانت دار خوبي نبودم .

سزايم چيست ؟

خداي من !‌

تو بزرگي و ما عادت كرديم از اين بزرگي و كرم سوء استفاده كنيم !‌  به خود اجازه مي دهيم هر خلافي را انجام دهيم فقط به اين دليل كه انسان معصوم نيست و خدا هم بخشنده است .

راستي خداي من !

اگر با ما عين خودمان رفتار مي كردي اكنون چند نفر لايق بهشت بودند ؟

خودمانيم !‌  بهشت خالي از سكنه نبود !؟!

بزرگي و كرمت را الله و اكبر ‌.

خداي من شاكرم از آني كه به من دادي و ندادي .

" اين حقير را درياب "


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 2:20 بعد از ظهر | |






در خلوتكده دلم قدم مي زدم /  قدم زنان از كنار خيلي ها گذشتم / از بعضي ها آسان ،‌ از بعضي هم سخت / به گذشته ،‌ حال ، آينده / تمام عمر بدين سان گذشت / گويي كه نه در گذشته بوده ايم نه در حال /  ‌روزي چشم باز خواهيم كرد كه تمام آينده به گذشته اي مجهول بدل شده است / تمام كودكي در فكر آن بوديم روزي بزرگ شويم و خودمان باشيم و دنياي خودمان / و من روزي چشم باز كردم ديدم كودكيم گم شده است / كودكيم را جستجو كردم / پيدايش نكردم / در آن گوشه فقط اثري  از آن دوران بود / ديدم هيچ وقت در كودكيم بچه نبودم !‌ / هميشه بزرگ بودم !‌ /  اين طور مي گفتند !‌ / نمي دانم تاوان كدام گناه نكرده را مي بايست پس مي دادم !‌ /  ‌نمي دانم بچه اول خونه بودم يا بچه اي بزرگ در خونه ! /  ‌نمي دانم  اگر بچه بودم چرا بزرگ بودم !‌  / گر هم  بزرگ ، ‌چرا بچه !‌ / اين بزرگي و بچگي هميشه برايم مجهول ماند /  بچگي ام با من مانده است  / گويي كه هر طفلي را مي بينم نا خودآگاه كودكيم  را در او جستجو مي كنم /  گاهي حسود مي شوم / گاهي آرزو مي كنم كاش ني لبكي بود و من دعا مي كردم و كوچك مي شدم  /  دنياي قشنگ و  پاكي دارند  / چشمهاي معصوم آن دختركي كه از توي ماشين برايم دست تكان مي دهد ستودني است /  گاهي دلم مي خواهد به كودكي بازگردم و بچه باشم با همان بچگي هاي عاشقانه  /  از دست آدم بزرگ ها گاهي خسته مي شوم  / دلم براي آب بازي و دعواي كودكانه تنگ است /

 *** بچگي ام گم شده است ***

*** براي بچگي ام دلتنگم ***

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 2:16 بعد از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس