تبليغاتX
تو را من چشم در راهم




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب







سلام !!!!

آخر ساله ...دلم می خواست حالا که تقریبا آخرین نوشته

 سال ۸۶ رو مینویسم کولاک بکنم ...

واقعیتشو بخواین امسال هیچ دلخوشی و هیجان آنچنونی

 برا عید ندارم....دلیلشو می دونید حتما...

خیلی خوشحالم که زمستون کذایی که خیلی دوسش

داشتم داره تموم میشه....زمستون بد بد بد بد بد ....

خوب توی این فکرم که اگه شما جای من  بودید چی

می نوشتین الان ؟؟؟؟

از عشق بنویسم براتون بازم ؟؟؟.....قبول می کنید که هر

چقدر تا حالا از این عشق گفتم کمه ؟؟؟

خیلی دلم می خواد از یه چیز دیگه بگم ولی فکرم فقط روی

این یه کلمه کذاییه....وقتی توی آرشیوم دنبال مطلبی

 می گردم عشق بیشتر از سایر کلمات جذبم می کنه .

برا شما عاشقا دم عیدی دعا می کنم به عشقتون

برسید...به عشق حقیقیتون....لازم نیست عشقتون

 یه آدمیزاد باشه....خیلی چیزا قابلیت عشق

ورزیدن دارن....

عشق پول...عشق ماشین...عشق داریوش..

و خیلی چیزا....

برا من هم  که تنها موندیم دعا کنید....شاید خدا به

 خاطر شما هم که شده یه جور دیگه بهم نیگا کنه ....

راستی !!!

عیدتون مبارک.....۱۰۰ سال به این سالا

 

 

 

اما مطلب اول عشقولانه امروزم ....

 

دستها بالا بود. هر کسي سهم خودش را طلبيد.سهم

 هر کس که رسيد،داغ تر از دل ما بود ولي نوبت

من که رسيد،سهم من يخ زده بود! سهم من چيست

 مگر يک پاسخ پاسخ يک حسرت! سهم من کوچک بود

قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت

وسعتي تا ته دلتنگيها شايد از وسعت آن بود که

بي پاسخ ماند!

 
 
من و تو هر دو به يک شهر و زهم بي خبريم

هردو دنبال دل گمشده در بـه دريم

ما کـه محتاج نفسهـاي هميـم آه چـرا؟

از کنار تـن يخ کرده هم مي گذريـم

 

 حالا كه من اسيرتم ديگه منو دوست نداري

حالا ميخواي سفر كني

بري وتنهام بذاري


 گفته بودم كه اگر بوسه دهي توبه كنم

كه دگر بار از اين گونه خطا ها نكنم

بوسه دادي وچو برخاست لبم از لب تو

توبه كردم كه دگر توبه بيجا نكنم

 

ارنمي توانم هميشه مال توباشم

اجازه بده گاهي زماني ازان توباشم

اگرنمي توانم گاهي زماني ازان توباشم

بگذار هروقت تومي گويي كنارتوباشم

اگرنمي توانم دوست خوب وپاك توباشم

اجازه بده دوست پست وكثيف توباشم

اگرنمي توانم عشق راستين توباشم

بگذارباعث سرگرمي توباشم

امامرا اينطوري ترك نكن

بگذار درزندگي تو دست كم چيزي باشم

 

چرا دنيا نمي داند كه من غمگين ترين غمگين دنيايم

بيا اي دوست با من باش كه من تنهاترين تنهاي دنيايم

 

 

 

 


عاشقي مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها

 و سال ها بود که چمدان مي بست. هي هفته ها را

 تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها

را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها

 را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه

مي کرد.


او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه

 مي ريخت و چه قرن هايي را که ته ته چمدانش

 جا داده بود.


و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد

 و چيزي نمي گفت. اما سرانجام روزي خدا به او گفت:

عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي شود؟

چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن

و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟

 

 
عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است.

من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم. به همه

اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم،

باز هم کم است.


خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي،

 سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها.

بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين

ثانيه که من به تو مي دهم.


عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد.

 نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را.

اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است.

به کسي که همراهي اش کند. به کسي که پا به

 پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است.

خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز"

توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در سفري 

که نامش عشق است.

و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت

 و راهي اش کرد.

عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت.

جز چند ثانيه که خدا به او داده بود.

عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت.

 جز خدا که هميشه با او بود.

 

 

 


هر قطره اشک امضاي خداست پاي چشمهايي که

 آسمان در آنها خلاصه شده است .

عشق يتيم تر از آن است که به دست رودخانه ي

روزگار سپرده شود .  

 عشق حقيقي تر از آن است که پشت ابري پنهان شود .

اگر کسي مي گويد که براي تو مي ميرد دروغ ميگويد!!!

حقيقت را کسي ميگويد که براي تو زندگي مي کند . 

مهربانا ، سايباني از جنس اشک و نياز مي خواهم

تا سجاده ي دلم را در آن بگسترانم و با دستان

خسته قنوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم

نور نگاهت را بتاباني و گل هاي زيباي عشق

و ايمان را بار دگر در من تازه گرداني ....

پس از آخرين ديدار با دوستانت يادت باشد که ،

به دوستاني فکر کن که ديگر فرصتي براي در آغوش

کشيدن يکديگر ندارند .

کجاست جاده اي که مرا به تو برساند ،کجاست کسي

که آسمان را به من نشان دهد ، دلم از اين ابرها گرفته .

آنگاه که با دستانت واژه ي عشق را بر قلبم نوشتي سواد

نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم .حال سواد دارم اما ديگر

به چشمان خود اعتماد ندارم.

 

در عشق مثل خورشيد باش

در مهرباني مثل باران

و در صداقت مثل چشمه 

 

در پناه حضور سبز تو ، توفان غم ، مرا جا مي گذارد .

در کنارت ژرفاي آرامش را احساس ميکنم

و بي تو سيل بي رحم تنهايي مجالم نمي دهد .

پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ،

 صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند

 

 

به امید دیدار....

خیلی زود برمیگردم

شاد باشین و بقیه رو هم شاد کنید ......

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 11:47 بعد از ظهر | |






مي خواهم برايت بهترين دوستي باشم كه تا كنون

داشته اي .مي خواهم كه گوش جان به سخنانت

بسپارم; حتي اگر در مشكلات خود غرق شده باشم،

 آن گونه كه هيچ كس تا كنون چنين نكرده.

مي خواهم تا هر زمان كه مرا طلبيدي در كنارت

باشم ،نه اكنون، بلكه هر زمان كه خودت مي خواهي.

مي خواهم رفيق شفيقت باشم، مي خواهم تو

را به اوج برسانم .

خواه توانش را داشته باشم، خواه از انجام آن

ناتوان باشم .در كنارت مي مانم .در آن زمان كه

آهنگ نبرد كني،در كشاكش مبارزه با زندگي برايت

دعا مي كنم.

مي خواهم برايت بهترين دوستي باشم كه تا كنون

داشته اي .امروز، فردا و فرداهاي ديگر تا آخرين لحظه

 حياتم مي پرسي چرا ؟!

زيرا تو می تونی بهترين دوستي باشی  كه

تا كنون داشته ام ! 

 طرف صحبتم تویی ...

تویی که الان داری این مطلب و میخونی 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 10:12 بعد از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس