وقتي فرسنگها از تو فاصله گرفته ام و در ميدانچه
قديمي با ميوه هاي كال حرف مي زنم .
اتاقم پر از باران مي شود ، وقتي رويا ها يم را فراموش
مي كني و چشمهايم را پشت آفتاب جا مي گذاري .
دلم پر از خون مي شود وقتي سلامم را نمي شنوي
و در كشتزار زندگي بذرهاي شعله مي پاشي .
ترانه هاي جبرئيل را بشنو و از تپه هاي غرور پايين
بيا اگر ستاره ها از راه برسند ماه به تو نگاه نخواهد كرد ،
حرفهايم را باور كن .
ياسمنها درخشنده تر از پيش در حاشيه باغچه
نشسته اند و به آواز ماهي هاي حوض گوش
مي دهند .
دانه هاي برفكي جامه هايمان را سپيد خواهند كرد .
كاش كسي انبوه برف را از بام قلبمان پاك كند .
رگهاي من شبيه زمستان شده ا ند .پلكهاي مرطوب
مرا باور كن .
اين باران نيست كه مي بارد ، صداي خسته
من است كه از چشمهايم بيرون مي ريزد .
بيا از دالانهاي تاريك بيهودگي عبور كنيم و به چمنزاران
روشن برسيم .
گذشته هاي خاموش را را دور بريز و خانه را پر
از بوي زنبق كن .
بيا قلبهايمان را در اقيانوس بشوييم تا هيچ گاه
طعم نمك را فرامش نكنيم .
اگر سلامم را پاسخ بگويي ، از آ واز قناريها برايت
انگشتر و گرد نبند مي سازم.