|
اما ای عــــــــزیــــز
مدتی است حانه دلم را آب وجارو کرده ام.چشم به راه قدمهای سبزی هستم
که بهار را برایم به ارمغان می آورد
پرده ها را به کنار زده ام ونور را به خانه آورده ام
دره ها را گشوده ام تا چکاوکی از سرزمین عشق نغمه زندگی را برایم ساز کند
گرده ها را از دل ودیوار دلم زدوده ام
با بارانی از اشک طراوت را خوانده ام وچشم های خیسم را به در دوخته ام
گوشهایم را به آوای انتظار سپرده ام
.تا روزی که روز من است بیـــاید وآن روز روزی است که تو خواهی آمد
|