تبليغاتX
تو را من چشم در راهم




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب







سلام
آخ كه يه دنيا دلتنگم براي همتون
من بازم اومدم با يه دنيا شعر و حرف و سخن
 
آه كه چقدر توي سخت ترين لحظات تنهام
يكي به من بگه آخه پس اون خداي تنهايي هاي من كجاست
يكي به من بگه داره اون بالا به كي توجه مي كنه
آخه مگه منم بندش نيستم
مگه بهم قول نداده بود كمكم كنه
مگه بهم قول نداده بود كه بهم صبر بده پس چي شده
يكي به من بگه آخه خداي من كجاست
گم شده، نمي دونم؟
اما چرا نيستش
دلم براش شور مي زنه؟
من براش نگرانم؟
چرا نيست؟
چرا خبري ازش نيست؟
 
به خودش قسمتون مي دم اگه كسي از خداي من خبري داشت به منم بگه
اگه ديدينش بهش بگين به همون بندت كه روزي هزار و يك قول بهش مي دي يه سر بزن
آخه نگرانته آخه بهت احتياج داره
تو رو خدا يكي خداي منو واسم پيدا كنه
 
دوستدار هميشگي شما

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 8:0 قبل از ظهر | |






چتر هارابايد بست 
زير باران بايد رفت
فكر را خاطره را زير باران بايد برد
 
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست
 
زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي
زندگي آبتي كردن در حوضچه اكنون است .


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 7:54 قبل از ظهر | |






همه چيز را جمع کردم. يکي يکي. خنده ها، گريه ها و تنهايي ام را که انگار سال ها توي اين اتاق زنداني مانده بود. همه را گذاشتم توي چمدان آبي و درش را محکم تر از هميشه بستم.

آسمان هم انگار دلش مي خواست که من بروم. نه ابري، نه باراني...

شعر ها را که مي خواستم از روي ديوار بکنم يادت افتادم نه اينکه يادت نبوده باشم، اما انگار آمده بودي که بگويي نرو، و من به خيالت قول دادم که تا هميشه همين جا بمانم.

نميدانم چرا هميشه فکر مي کنم که تو را خواب ديده ام. چشم هايم را مي بندم و توي اين سياهي که سوزن سوزن مي شود دنبالت مي گردم. انگاري که...
نميدانم، يعني تو هستي؟ شايد هم فرقي نکند! پس من دوباره مي خوابم. مي خوابم تا برايم شعر بخواني، بخندي، قصه بگويي، تا شايد يک روز از روياي شيرين بودنت بيدار شوم.

چشم هايم را مي بندم و قاصدک سفيد را مي بينم. از خوشحالي فرياد مي زنم:

قاصدک...!!!!!

ميگي: آرزو کن.

و من آرزو مي کنم، آرزو مي کنم که تو هيچ وقت نروي.

ميگي: من هم آرزو کردم.

ميگم: چي؟

ميگي: آرزو کردم که تو هيچ وقت نري.

نگاهت مي کنم و بعد قاصدک با موج خنده هامان مي رود...

چمدان آبي را بر مي دارم و مي روم. اما حالا فقط يک آرزودارم: کاش اين را بخواني. چشم هايت را باز کني و ببيني که من چقدر دلم برايت تنگ شده است ...

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 7:53 قبل از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس