تبليغاتX
تو را من چشم در راهم




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب







اسير
 
 
جان ميدهم به گوشه ي زندان سرنوشت
سر را به تازيانه ي او خم نميكنم
افسوس بر دوروزه ي هستي نميخورم
زاري بر اين سراچه ماتمم نميكنم
 
با تازيانه هاي گرانبار جان گداز
پندار انكه روح مرا رام كرده است
 
جان سختي ام نگر كه فريبم نداده است
اين بندگي كه زندگيش نام كرده است
بيمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي
جز زهر غم نريخت شرابي به جان من
گر من به تنگ هاي ملال اور حيات
آسوده يك نفس زده باشم حرام من
 
تا دل به زندگي نسپارم به صد فريب
ميپوشم از كرشمه ي هستي نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان ميكنم به اشك
تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را
 
 
اي سرنوشت از تو كجا ميتوان گريخت؟
من راه اشيام خود از ياد برده ام
يك دم مرا به گوشه ي راحت رها مكن
با من تلاش كنكه بدانم نمرده ام
 
اي سرنوشت مرد نبردت منم بيا
زخمي دگر بزن كه نيفتاده ام هنوز
شادم از اين شكنجه خدا را مكن دريغ
روح مرا در اتش بيداد خود بسوز
 
 
اي سرنوشت هستي من در نبرد توست
بر من ببخش زندگي جاودانه را
منشين كه دست مرگ ز بندم رها كند
محكم بزن بر شانه ي تازيانه
را.

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 1:32 بعد از ظهر | |






آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست

              حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
   ديگر دلم هواي پريدن نميکند
                تنها بهانه ي ما در گلو شکست
  سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
               آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست
  اي داد کس به داغ دل باغ دل نداد
           اي واي هاي هاي عزا در گلو شکست
    آن روزهاي خوب که ديديم خواب بود
          خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست
    تا آمدم که با تو خداحافظي کنم
          بغضم امان نداد و خدا....در گلو شکست

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 1:30 بعد از ظهر | |






می شکنم بی صدا و صبور
واژه واژه های دلتنگی و دلواپسی در سرما و بعض حنجره یخ می زند.
و نگاه کبودم به آسمان، تا تلاقی دو رعد باقی خواهد ماند
به خط پروازت که می نگرم چیزی در دلم می میرد
به قاب چوبی عکست که چه جوان و زنده به من می نگری
انگار که این بار من پیر شده ام
چقدر برای لبخندهایت بیقرارم ای سفر کرده
برای دستهای عاطفه و احساس دلتنگم
و هنگامیکه از تو می نویسم این زخم سربسته سینه دهان می گشاید.
چیزی مرا در خود ذوب می کند، به جانم شرر می زند و آنگاه سیل اشک از جویبار مردمک چشمان سرازیر می گردد.
به تو که می اندیشم از این همه غربت و تنهایی دلم کبود می شود.
دستانم پناهی می خواهد و تو نیستی
کوله بار غربت این دل را می خواهم در پناه شانه ات زمین بگذارم کجایی؟
راستی کدامین حادثه شوم مرا از تو جدا ساخت
کدامین خاطره تلخ تو را از من ربود
چشمانم به ندیدنت عادت کرده، این همه سال دوری، اینهمه سال بی پناهی و اینهمه سال اندوهی که در سینه  حبس می کنی
شاید نامحرمان از نگاه خسته ات آنرا نبینند.
در من گویا احساس مرده، بی تو احساسم رفت، بی تو احساسم مرد، بی تو  برخود زخم می زنم
دشنه فراقت سالهاست که سینه ام را دریده
کاری ترین از دشته و عمیق تر از این زخم دیده بودی؟

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 1:29 بعد از ظهر | |






شعري براي تو
 
گاهي بيا
 و لحظه‌اي بمان
دستي به روي شانه‌ي من بگذار
تا از فراز ماندنت
اين سطرهاي در هم و برهم
اين تلخ نوشته هايم و
اين شعرهاي مبهم و  خط خورده‌ي مرا
در دفترم بخواني
تا سطرهای تار روشن شوند
تا من
قلم به دست تو بسپارم
تا تو به دست من
بنويسي آمدنت را

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 1:27 بعد از ظهر | |






شعري براي تو
 
نمی خواهم برگردی
این را به همه گفته ام
حتی به تو
به خودم
اما نمی دانم
چرا هنوز
برای آمدنت فال می گیرم!
چرا هنوز
پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام!
تا تو را آرزو کنم!
اما هنوز نمی خواهم برگردی
می دانی که دروغ نمی گویم
اگر هنوز تو را آرزو می کنم
برای بی آرزو نبودن است
و شاید هم
آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم!
اما هنوز هم نمی خواهم برگردی...

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 10:19 قبل از ظهر | |






اونی که رفته
 
خورشید دامن طلایی اش را آرام آرام روی قله کوهها می کشد
به پایان روز راهی نمانده و غروب نزدیک است
به تو می اندیشم چرا فکر نکردم که به تو محتاجم
کدامین قانون تلخ به این زودی رد نگاهت را از چشمانم گرفت
چرا به این زودی ،
شاید دوباره ...
اما عزیر من
باید زودتر از این ها به فکر می افتادیم باید تو را از آن خویش می ساختم
می ترسم دوباره نگاهم غمگین شود
می ترسم باور کن از تنهایی می ترسم
بگو باید با که درد و دل کرد؟
گرچه وقتی که بودی همیشه مهر سکوت بر لبانم میزدم
اما اکنون می بینم که واژه ها روی سینه ام سنگینی می کند
می خواهم بدانی که وحشتی در دلم افتاده
کاش کس مرا از این کابوس تلخ بیدار می کرد
کاش برای همدلی پاپیش نمی گذاشتی
که اینگونه با رفتنت
سینه سپید دفتر را نمی خراشیدم

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 10:13 قبل از ظهر | |






دیوانگی را خوش است
 
 
تقابل جوانی و پیری
دردناک است ...
تضاد احساس
کشنده است ...
 
به چه کسی باید گفت
که دردی در دل داشتن
و درمان را در یک قدمی دیدن
زجر آور است ؟!
 
به چه کسی باید گفت
خواستنش با دل
و روی برگرداندن از روی عقل
ملال آور است ؟!
 
تقابل دل و عقل
وحشتناک است ...
تضاد عقل و دل
دیوانه کننده است ...
 

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 10:11 قبل از ظهر | |






گوش كن...

جاده صدا مي زند از دور قدم هاي تو را
چشم تو زينت تاريكي نيست
پلك ها را بتكان
و بيا تا جايي
كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام تو را
مثل يك قطعه ي آواز
به خود جذب كند
 
 
پارسايي ست در آنجا كه تو را  خواهد گفت
بهترين چيز رسيدن به نگاهي ست
كه از حادثه ي عشق تر است...

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 10:8 قبل از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس