تبليغاتX
تو را من چشم در راهم




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب







تو را من چشم در راهم

عزیزم سلام یه چیزی چرا قلبمو شکستی؟

منی که عشق تو بودم حالا عاشق کی هستی؟

نمی گم دلت گرفته می دونم که تنها نیستی

همدمت بودم یه روزی حالا با دیگری نشستی

نکنه عاشقش نباشی اون که امروز تو باهاشی؟

بگو که دلم باهاته هر جای دنیا که باشی

تو که احساسی نداری می دونی دلم چه تنگه؟

کاش منم از جنس تو بودم قلبی که از جنس سنگه

می دونی این شعر من نیست حرف یه دل شکستست

کسی که تموم حرفاش توی ابهام گذشتست

راستی مرگمو ندیدی؟ من که چشمام نمی بینه

 آخه از روزی که رفتی آرزویه من همینه

من که اسراری ندارم خوشحالم یکی باهاته

  آخه همدمم تا امروز یه دونه شاخه نباته

ببینم عکسامو داری اونی که توی غروبه؟

یادمه وقتی که دیدیش گفتی وای! این یکی خوبه

مثل اینکه می دونستی عشقمون رو به غروبه

رفتی و غروب تموم شد حالا چشمام بی فروغه

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 4:32 بعد از ظهر | |






طولانی هست ولی خوندنش با ارزشه

هر کسی دوتاست .

و خدا یکی بود .

و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .

خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .

و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .

اما کسی نداشت ...

و خدا آفریدگار بود .

و چگونه می توانست نیافریند .

زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
 
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

و خدا بود و با او عدم بود .

و عدم گوش نداشت .

حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .

و حرفهایی است برای نگفتن ...

حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .

درونش از آنها سرشار بود .

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .

جز خدا هیچ نبود .

در نبودن ، نتوانستن بود .

با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .

هر کسی گمشده ای دارد .

و خدا گمشده ای داشت ...     

 

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 3:39 بعد از ظهر | |






طولانی هست ولی خوندنش با ارزشه

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد.

کاملا از او نا امید شده بود، از کسی که انقدر دوستش داشت...

 و فکر می کرد که او هم دوستش دارد .

ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت.

 ز بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود، 

 همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر.

 چشمهایش همیشه به دری بود که همه از آن وارد می شدند،

 غیر از کسی که او منتظرش بود .

 حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر،

  دلیل قانع کننده ای داشته باشد .

 ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته،

 که خود پسر هم به احمقانه بودن آنها اعتراف داشت.

تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند...

 به او گفت که از زندگی اش خارج شود...

 به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود،

 با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود.

 دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد ...

 زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید...

 چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود...

 و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .

 دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است...

 در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را،

 مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد،

  و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود،

  و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت.

 و آنوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود .

 در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود ،

 و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد...

 پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود...

  او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند.


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 3:38 بعد از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس