تبليغاتX
تو را من چشم در راهم




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب







دستم بوی گل مي داد. مرا به گل چيدن متهم کردند. هيچ كس با


خود فكر نكرد كه شايد گلي كاشته باشم




[+] نوشته شده توسط علیرضا در 7:52 قبل از ظهر | |






خانه ام بی آتش ،
 
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
 
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
 
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
 
راستش می دانی ؟  طاقت کاغذ من طاق شده ،
 
پیکر نازک تنها  قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
 
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
 
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
 
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
 
زیر رگبار نگاهی هرزه
 
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
 
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
 
من دگـر خسته شـدم ...
 
باز تا کی به دروغ بنویسم :
 
" آری می شود زیبا دید !!    می شود  آبی  ماند !!! "
 
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
 
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
 
 می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
 
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
 
 
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
 
از خدا ،
 
از قفس خالی عشق ،
 
از چراگاه هوس ،
 
از خیانت ،
 
از شرک ،
 
از شهامت بنویس !!!
 
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
 
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
 
از من
 
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
 
از خود ...
 
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
 
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
 
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
 
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟   کاغـذت می سوزد ؟!
 
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
 
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
 
من دگـر خـسته شـدم
 
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
 
این همه مورد خوب ...

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 7:50 قبل از ظهر | |






تا انتهای قصه ... !



نمی دانم نقش این همه اندوه نهفته در خویشتن را روی کدام

سینه حک کنم

تا طرح ناخوشایندشان مثل خوره روحم را در انزوا نطلبد و

 سیاهی سایه ام را خوش بین شوم !

آن وقت مثل همه ی آدم هایی می شدم که هیچ وجه

 تشابهی در بین افکار من و ایشان پیدا نشده است

و می خندیدم به همه ی چیزهایی که آن ها را می خنداند و با

 یک شاخه گل و یک نیم نگاه روحم می رفت به

ملکوت اعلی !

اما اینجا هیچ ناطقی روشنی مسیر را نطق نمی کند و

هیچ همدلی هم به درد دل من نمی خورد !

ژرفای احادیث مردم را اسکناس هایی رنگارنگ
احاطه

کرده اند و گیسوهایی که طره ها را در آغوش می گیرند ! !

پس به ناچار با سینه ی تکه کاغذهایی مواجه می شوم

که زلالی شان را به قلم من می سپارند و من هم

می نویسم برای دل تو !


خیال من در هم می ریزد بی آن که دلیلی برای

دگرگونی های خویشتن بیابم

واشک می ریزم مثل کودکی که مادرش او را از شیر

می گیرد و انگار خیالی خوش را گم و گور کرده است !

این گونه تو من را بچه ی ریش دار می خوانی !

و نمی دانی که خلاء امیال من رانمی تواند هوای

 خنده های صدا دار هم آغوش تو پر کند و احساس

 من می خندد به ریش آن ها "فقط"

آخر ...

هیچ چیزی برای کودک، شیر مادرش نمی شود !



در زندگی درپی شناخت احساسی بودم که بعضی ها

 از آن دم می زدند

می خواستم بدانم کدامین محرک آدم ها را به دنبال هم

 می کشد و آخر هم برای هم می کشد؟ !

کدامین احساس خرد را از سر آدمی به در می کند و طرح

خوشایند دیگری را جای آن می نشاند !

این که چگونه یک جاذبه اشک ها را از سد بغض فراری

 می دهد آن ها را نماد همدرد ی با دلی آشنا می کند !

از سر کدام نیرو آدم ها خستگی هاشان را به درونشان

محول می کنند و طراوت را اظهار می کنند !

یا این که کدام پوشش غرور را محذوف می شمارد و

دو نفر را وادار می کند تا به آن یکی بگویند :

آی فلانی ..." دوستت دارم" !

"شناخت همه ی این ها نقطه ی قوتی بود برای

 ارضا نمودن کنجکاوی های ذهن من" !



حادثه گویا ترین پاسخ برای پرسش هایی بود که ذهنم

از تجزیه تحلیل آن قاصر بود !

وقتی عزیز ترین شخصیت حقیقی پیرامونم را به

خروارها خاک سپردم، فهمیدم خاطره ها ی زیبا هم

می توانند عامل تجزیه احساس آدمی شوند !

وقتی زلالی قطره اشک های صمیمی ترین دوستانم

منظر چشمان من شد فهمیدم آب هم گاهی

آتش می زند !

یا وقتی که تنهایی به مالک خویشتن خندید دریافتم

که او هم غریت آدم ها را درک نمی کند !

آری ، عوامل ابهام در روان من را وزیر حادثه

 استیضاح می نمود !



نمی دانم این احساسی که گاه و بی گاه سرتاپای

 وجودم را می چسبد اسمش چیست !

یا مثلا نام محرکی که سبب می شود یک نفر را

 بیشتر که ....نه ....

"اندازه ی خودم "..... دوست داشته باشم برایم

مجهول است !

برای من غیر قابل درک است که

چرا پیرمرد همسایه هیچ وقت ازدواج نکرده است

 و فقط زل می زند به پیرامونی که برایش بی ارزش

 جلوه می کند !

من نمی دانم اسم این احساسی که گاه و بی گاه

 وجودم را محکم در آغوش می گیرد چیست !؟؟



نکند باردیگر حادثه نقصان خیالم را تکامل بخشیده است

 و آرمانی جنجالی را بدان عرضه نموده است !

مثل حقیقتی که آدم ها آن را دوست دارند و در جست

و جوی آن گام برمی دارند ، اما عاقبت مزه ی

 ناخوشایندش دهانشان را تلخ می کند !!

شاید این احساس همان احساسی است که موی

پدرم را زود سفید کرد و مادرم را معشوقش ساخت !!!

شاید این با راجبار نشات گرفته از اختیار وادارم

کرده است که از عمق وجودم فریادی براورم که :

آ آ آ آ ی ...فلانی ی ی ی ....دوست دارم !



می دانم دیدگان و افکارت مناظره گر عشق بازی

 واژه های من است !

و ، صف آرایی شان را به سرعت مرور می کنی

تا سرانجام این اتحاد را برای خود تفسیر نمایی !

اما گزینش گر کدام عاقبت شوم وقتی از آخر قصه مان

 فرار می کنم وقتی با هر خداحافط یک قدم به انتها

 نزدیک می شوم و به تنهایی ام سلام می کنم !!

شاید برای این است که ،ادم ها برای سختی

 آفریده شده اند !

خسته که نیستی !

پس لبخند بزن !


این تمام زندگی است



پس لبخند بزن تا ... زندگی کنیم !

خدا حافظ


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 7:40 قبل از ظهر | |






دیگرحتی سیب سرخ دوستی مان نیز، دلگرمم

نمی کند

تمامی سنگ فرش های این جاده ی بی انتها

صدای مرا شنیده اند

اشکهایم نیزشرمنده ی دلند

دیگر آبرویی نمانده

حال که باید نگاه را نیز از چشمانم پنهان کنم!!!!

دیگر کجای این زندگی می توان اشرف مخلوقات را

ستود؟؟!!

ای آینه ازرویت شرمنده ام

تو هم مجبوری دروغی را نشان دهی که دل خوش کنم

ای زندگی

برای همیشه کنارت خواهم گذاشت

تو هیچ گاه ارزشش را نداشتی

و من نمی دانم به دنبال چه به دنبالت آمدم!!!

با نهایت تاسف

ببخشید....اشتباهی آمدم

مرا به جای اولم بازگردان...


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 7:34 قبل از ظهر | |






 

به كلبه قلبم دعوتت مي كنم تا در اجاق سرد دلم

 

که چيزي جز خيال تو

 

 نمي سوزد بيا و ببين كه چگونه قلب بهانه گيرم

 

 مدام پاي بر زمين

 

 مي كوبد و با هر بهانه اي باران سرد تنهايي

 

را بر چهره ام

 

مي  نشاند دستانم از تو دور است و چشمانم در

 

 حسرت ديدارت اشكبار

 

 لحظه ي سفيد امدنت را نقاشي و جاده سياه

 

رفتنت را خط خطي مي كند.



*************


شعر یعنی با افق یک دل شدن

 

یا لباسی از شقایق دختن

 

شعر یعنی با وجود خستگی

 

بر سر پروانه دل سوختن

 

شعر یعنی سری از اسرار عشق

 

شعر یعنی یک ستاره داشتن

 

شعر یعنی یک نگاه خسته را

 

از کویر گونه ای برداشتن

 

شعر یعنی داستانی نا تمام

 

شعر یعنی جاده ای بی انتها

 

شعر یعنی گفتن از احساس موج

 

در کنار حسرت پروانه ها

 

شعر یعنی آه سرخ لاله ها

 

شعر یعنی حرف پنهان در نگاه

 

شعر یعنی ترجمان یک نفس

 

عمق سایه روشن دشت پگاه

 

شعر یعنی یک زلال بی دریغ

 

شعر یعنی راز قلب یک صدف

 

شعر یعنی درد دلهای نسیم

 

حرفی از تنهایی سبز علف

 

شعر یعنی تاب خوردن روی موج

 

در کنار برکه ساحل ساختن

 

شعر یعنی هدیه اس از آسمان

 

بهر یاسی بی نوا انداختن

 

شعر یعنی فصلی از سال نگاه

 

شعر یعنی عاشقانه زیستن

 

شعر یعنی پولکی از عشق را

 

روی دامان کویری ریختن

 

شعر یعنی حس یک پرواز محض

 

در میان آسمان پیدا شدن

 

شعر یعنی در حصار زندگی

 

غرث در گلواژه رویا شدن

 

شعر یعنی قصه یک آرزو

 

شعر یعنی ابتدای یک غروب

 

شعر یعنی تکه ای از آسمان

 

شعر یعنی وصف یک انسان خوب

 

شعر یعنی قلعه ای از جنس عشق

 

کم کنم از واژه و حرف و سخن

 

شعر یعنی حرف قلبی سرخ و پک

 

نه عبوری ساده چون اشعار من

 

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 7:31 قبل از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس