تبليغاتX
تو را من چشم در راهم




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب







  چقدر سنگین و بی بارم

 دگر بالی برای پرواز ندارم

  ونه دگر دیاری برای کوچ

  مانده ام و نشسته ام بر این زمین سرد

 با دو بال شکسته بر فراز

  هیچستانی که هر دم برایم مرگ آرزوست

نظاره گره خاکی سیاه و مردمی عبوس و خشکم

 که هیچ لطافتی در عمق

نگاهشان به این همه زیبایی نیست

 ناچار به خود بر می گردم و در خود فرو می ریزم

 بعض و اشک هر آنچه را که زمینیان در زندگیشان

  زیبایی محض می خوانند

چقدر ناتوانم از فشار این همه غم

 کشان کشان می روم تا خاکی که رنگش دیگر سیاه نیست،

شاید به رنگ خاکستری باشدآری اینجا هم پر است

 از مردمی که به هم مدام ریا و دروغ می فروشند

 و قلبشان برای همیشه از حرکت عشق باز مانده است

باز هم ناامید و خسته تر از گذشته و این بار

با دو پای شکسته با تنی زخمی می کشم

خود را به دیاری که شاید رنگ زمینش به روشنی می زد

نه شاید باور کردنی نباشد ای مردم

که من همه جا را گشتم اما دیدم که زمین پر است

از مردمی که نه دوست می دارند و نه عشق می ورزند

 و نه آرزومندند برای کسی، نه می گریند از غمی،

 نه از ته دل می خندند بر زندگی،

 و قصه تلخ این زندگی یعنی این....

عاقبت من از رنج و فشار این زندان غم انگیز حکایتی

 دگر را نوشتم و خواندم وبرای ابد از این زمین محنت بار رخت بر بستم .

                    دوست همیشگی شما: آزیتا


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 12:45 بعد از ظهر | |






تو

تو با اون نگاه گرمت ، توی قلب من نشستی ، تو یه احساس قشنگی تو خود آرزو هستی ، تو یعنی اوج یه رویا ، بی نیاز از همه اما من واست غرق نیازم ، لبریز از عشق و تمنا ، وقتی قهر می کنی قلبم می کنه پا در میونی ، قهر و آشتیات قشنکه تو که از ما بهترونی ، می گی تنها تو به چشمم تو فقط این جوری هستی ، تو می گی دید من اینه ، خب خودت بگو کی هستی ؟ نگو یه ادم ساده ، واسه من فرشته ای تو مثه واژه های نابی توی هر نوشته ای تو ، نه سیاهی ، نه سفیدی تو خود رنگین کمونی ، تو هوایی ، نفسی تو ، می میرم اگه نمونی تو مثه معجزه هستی واسه من از همه سرتر ، تو به من بخشیدی خوبم با نگات یه حس برتر ، تو نگات عاشقونس ، خیلی خیلی مهربونی تو بتی من بت پرستم ، با توام ابرو کمونی ، تو یه غصه قشنگی واسه چشمام لالایی همه خوبیارو داری ، ولی حیف

(( تو بی وفائی ))

*****

 

اولين نگاهت آن قدر برايم شيرين بود
كه گويي روح فرهاد در من دميده باشند…
من قهرمان افسانه عاشقانه اي شدم
كه پايانش را نمي دانستم
هرشب
در اوج تنهايي
به اندازه عظمت بيستون برايت گريستم…
و اكنون
وقت آن شده است كه شيريني نگاهت را پس بدهم
و شربت تلخ آخرين خداحافظيت را بنوشم
روح فرهاد كم كم از وجود من مي رود
و هر بار بخشي از وجود مرا نيز با خود مي برد…
امشب حال عجيبي دارم
خوابم به چشمانم نمي آيد
كه ناگهان
صدايي به گوشم زمزمه مي كند:
"بخواب٬ امشب آخرين شب تنهاييست"
چشمانم را مي بندم
صدا٬ صداي شيرين بود….
 

****

کاش در این قفس بسته تنگ
گل آزادی من می خندید
آن کبوتر که لب بام نشست
کاش احساس مرا می فهمید
به هواخواهی گیسوی نسیم
کاش یک لحظه نمی آسودم
کاش در آن افق نیلی رنگ
شور یک فوج کبوتر بودم
مرغ در دام گرفتارم آه
به دل سوخته ام چنگ مزن
پروبالم شده خونبارو کبود
اینهمه جور مکن سنگ مزن
بازکن بازکن آن پنجره را
سوی آن وسعت خالی زملال
زندگی تلخترین خواب من است
خسته ام خسته ازین خواب و خیال
کوله بار من دلخسته کجاست
دلم آرام ندارد نفسی
آه می خواهم ازینجا بروم
باز از دور مرا خواند کسی
بندیان خانه سیمرغ کجاست
سوی آن با من پرواز کنید
آه باید بروم تا اشراق بال احساس مرا باز کنید.
 


 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 12:43 بعد از ظهر | |






این دیدارشاید آخرین دیدارما باشد
آخرین درود و آخرین بدرود
آخرین نگاه و آخرین لبخند
وما مجبوریم به این جدایی مقتدرتن دردهیم
تلخی این وداع ناگزیررا شاید دیگرهیچ وقت شیرینی دیداری دوباره بی رنگ نکند
شاید دیگر خواب هیچ کوچه ای را صدای قدم های ما برهم نزند
شاید هیچ وقت فرصت نکنی که برای سلام کردن به من پیشدستی کنی
شاید دیگرفرصت نکنم برای نگاهت غزل بنویسم
اصلا شاید همین فردا
یا یکی ازهمین فرداهای نارنجی که خواهند آمد
عکسم را کنارنوشته ای که شروعش" انالله و اناالیه راجعون" است
برروی دیوارسیمانی کوچه تان ببینی..
اما، توصبورباش، خم به ابرو نیاور
ما ،همه درنبرد با تقدیربازنده ایم
راستش...مردن، اتفاق تازه ای نیست
و زندگی هم
دیگر نمی تواند، آش دهن سوزی باشد!!!!



****
دریغ وافسوس، بابت کارهایی که درگذشته انجام داده ایم
ممکن است به مرور زمان مرتفع شود
اما دریغ و افسوس بابت کارهایی که نکرده ایم
تسکین ناپذیراست!!
****

آنکه غرق می شود، خدا را خالصانه ترصدا میزند
تا انکه برکشتی سوار است
من
خدایم را ،لابه لای توفان یافتم
دردل مرگ و
سهمگینی سیل!!!

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 12:38 بعد از ظهر | |






 

 

 

 

آزیتا جون ازت ممنونم

 

 

 

 

 

 

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 1:37 بعد از ظهر | |






بیا که بدون تو زندگی رو دوست ندارم.

                                                                               

 گم نشو تو خاطراتم پیدا شو تو روزگارم

 آخه من تنهای تنها تو رو تو زندگی دارم

 بیا از اون ور دنیا ، بیا تا تو رو ببینم

 چه کنم که بی تو ا نگاریه جورایی کم میارم

 عشق تو نشسته تو دل،نمی دونی به چه حالم

 بیا که بدون تو من،زندگی رو دوست ندارم

 تو و عشقت، توی قلبین، من ولی آواره ی غم

 وقتی از تو خبری نیست، چه جوری دووم بیارم

 بیا از مرز خیالم توی زندگی وحالم

 آخه دیگه بسه رویا، بیا تا چیزی نبازم.

     

خاطره های خط خطی ، نوشته های پر غلط ، دوباره تکرار خطا ،

دوباره نقطه سر خط ، دوباره وقت حادثه بغضم پنجه میزنی ،

 به زخم کهنه ی دلم داغ شکنجه میزنی ، آهای آهای شکنجه گر ،

 تمام قصه یادمه ، چقدر سوزوندی دلمو ، هر چی ازت بگم بازم کمه ،

قصه ی ما به سر رسید  چشمات و بردار و ببر ، تو تلخ و بی

صدایی من از تو بی حوصله تر.

امیدوارم خوشتون بیاد.

 

 

 

در سحرگاه یک روز عادی

 

                   در گرگ و میش یک تولد

 

                         در تحیر یک طبیعت

    

                             در تبسم یک دلهره

 

                                   در کوچه ای خلوت

 

                                                    "دوستت دارم"

در پیاده رویی سرشاراز بوی  

              

با نگاهی به افق 

 

      به دور دست

 

             قدم زنان پرسیدم:

 

                     "زندگی چیست"

 

گفت:" نگاه کن به یک قطره شبنم"!

 

           قطره شبنم را به دستم دادوگفت:

    

                            "به درونش بنگر"

 

                                          "زندگی آنجاست"

 

 

 

دیده ام در آینه ، گاهی دلی پر می زند

 

                                    از دیار بی کسی غم بر دلم سر می زند

 

اشک حسرت  گوشه ای آرام وساکت می رود

 

                                عشقی از جنس صداقت همچنان در می زند

 

نیست این دل میزبانی خوش ولی

 

                                    میهمانش همچنان پر شور و شر می زند

 

هفت خان عشق را باتو به سرمی کردم

 

                                     دفتر عمرم ولی یک برگ دیگر می زند

 

برگی از رنگ کبود وتیره ی آوارگی

 

                                  عاشقان را چوب هجرت تازه و تر می زند

                         

 

 

جلسه محاکمه ی عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود

 

 عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه ی مغز یعنی

 

 فراموشی کرد قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه ی

 

 اعضا با او مخالف بودند ، قلب شروع کرد به طرفداری از عشق

 

: آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی؟

 

  ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی

 

؟ و شما پاها که همیشه آماده ی رفتن به سویش بودید حالا

 

 چرا این چنین مخالفید؟ همه ی اعضا رو برگرداندند و به نشانه ی

 

 اعتراض جلسه را ترک کردند، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.

 

  عقل گفت دیدی : ای قلب همه از عشق بیزارند ولی من متحیرم

 

 با وجودی که عشق از همه بیشتر تو را آزرده چرا هنوز از او

 

 حمایت می کنی ؟ قلب نالید و گفت : من بدون عشق دیگ

 

ر نخواهم بود و تنها ، تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانی

 

ه قبل را تکرار می کند و فقط با عشق می توانم یک قلب

 

 واقعی باشم پس من همیشه از عشق حمایت می کنم!!!

 

 

روزی که به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین افکند که تا اخر عمر با من خواهد ماند!

 گفتم کیستی؟

 گفت : غم .

 خیال میکردم غم نام عروسکی است که میتوان با آن بازی کرد.

 ولی حالا فهمیدم که :

خود عروسکی هستم بازیچه ی دست غم...

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 8:27 قبل از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس