تبليغاتX
تو را من چشم در راهم




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب







دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش
چو تشنه تو باشد که باشد سقایش
چو بیمار گردد به بازار گردد
دکان تو جوید لب قندخایش
تویی باغ و گلشن تویی روز روشن
مکن دل چون آهن مران از لقایش
به درد و به زاری به اندوه و خواری
عجب چند داری برون سرایش
مها از سر او چو تو سایه بردی
چه سود و چه راحت ز سایه همایش
چو یک دم نبیند جمال و جلالت
بگیرد ملالی ز جان و ز جایش
جهان از بهارش چو فردوس گردد
چمن بی زبانی بگوید ثنایش
جواهر که بخشد کف بحر خویش
فزایش که بخشد رخ جان فزایش
جهان سایه توست روش از تو دارد
ز نور تو باشد بقا و فنایش
منم مهره تو فتاده ز دستت
از این طاس غربت بیا درربایش
بگیرم ادب را ببندم دو لب را
که تا راز گوید لب دلگشایش

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 8:28 بعد از ظهر | |






وه که جدا نمي شود نقش تو از خيال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو جان من
ناله زير و زار من زارترست هر زمان
بس که به هجر مي دهد عشق تو گوشمال من
نور ستارگان ستد روي چو آفتاب تو
دست نماي خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روي تو هر نفسي به هر کسي
مي رسد و نمي رسد نوبت اتصال من
خاطر تو به خون من رغبت اگر چنين کند
هم به مراد دل رسد خاطر بد سگال من
دیده زبان حال من بر تو گشاد رحم کن
چون که اثر نمی کند در تو زبان قال من
بر گذري و ننگري بازنگر که بگذرد
فقر من و غناي تو جور تو احتمال من
چرخ شنيد ناله ام گفت منال سعديا
که آه تو تيره مي کند آينه جمال من

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 8:27 بعد از ظهر | |






تـو كــه بــالا بــلــنــد و نــازنـيـنـی

تو که شیـریـن‌لب و عشق‌آفـرینی

در آن لب‌های افسـونـگـر چه‌داری

در آن‌دل غیر شـور و شر چه‌داری

چنین بامهربانی خواندنت چیست

بـدين نا مهربانی رانـدنـت چیست

دل مـن تــاب تــنـــهــایــی نــدارد

دل عـــاشــق شکـیـبایــی نــدارد



[+] نوشته شده توسط علیرضا در 8:23 بعد از ظهر | |






چه غریب ما ندی ای دل نه غمی نه غمگساری

نــه بــه ا نـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار ا نـتــظــاری

غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد

کــه دگــر بــدیـن گــرا نـی نـتـوان کشیــد بــاری

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ ست

تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری

نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم

منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری


 

 

تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بی‌تو بـی‌تـابـم

شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــی‌بــرد خــوابــم

تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو

بـــســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم

مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه

چـــه کـــرد بــا مــن آن نـــگـــاه شــیــــریـــن آه

تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است

چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

تـــو آرزوی بـــلـــنـــدی و دســـت مـــن کــــوتــاه

مــدام پــیـش نـگـــاهــی مـــدام پــیــش نــگــاه

چــــه آرزوی مــحــالـی‌اسـت زیــســتــن بــا تــو

مـــرا هـمـیــن بـگـذارنـــد یــک ســخـــن بــا تــو



[+] نوشته شده توسط علیرضا در 8:17 بعد از ظهر | |






چه دانستم که این سودا مرا زين سان کند مجنون
دلم را دوزخي سازد دو چشمم را کند جيحون
چه دانستم که سيلابي مرا ناگاه بربايد
چو کشتي ام در اندازد ميان قلزم پر خون
زند موجي بر آن کشتي که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ريزد ز گردش هاي گوناگون
نهنگي هم برآرد سر خورد آن آب دريا را
چنان درياي بي پايان شود بي آب چون هامون
چون اين تبديل ها آمد نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بي چون

 

 

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانه‌ی ما را
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
وگرنه بی‌شما قدری ندارد دین و دنیا را
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را.








[+] نوشته شده توسط علیرضا در 8:9 بعد از ظهر | |






سال خوبی داشته باشید


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 1:20 بعد از ظهر | |






اي مهربانتر از برگ در بوسه‌هاي باران
بيداري ستاره، در چشم جويباران
آئينهء نگاهت؛ پيوند صبح و ساحل
لبخندِ گاه گاهت؛ صبح ِ ستاره باران
بازآ که در هوايت، خاموشيِ جنونم
فريادها بر انگيخت از سنگ ِ کوهساران
اي جويبار ِ جاري ! زين سايه برگ مگريز
کاين گونه فرصت از کف دادند بي شماران
گفتي : "به روزگاري مهري نشسته!" گفتم :
"بيرون نمی‌توان کرد، حتي به روزگاران"
بيگانگي ز حد رفت، اي آشنا مپرهيز
زين عاشق ِ پشيمان، سرخيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار ِ زندگي را زين گونه يادگاران
وين نغمهء محبت، بعد از من و تو مانَد
تا در زمانه باقيست آواز ِ باد و باران



[+] نوشته شده توسط علیرضا در 1:16 بعد از ظهر | |






مشت میکوبم بردر پنجه میسایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام ازهمه چیز

بگذاریدهواری بزنم هان با شما هستم این درهارابازکنید

من به دنبال فضائی میگردم لب بامی سرکوهی

که درآنجا نفسی تازه کنم

می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد

من هوارم را سر خواهم داد چاره درد مرا باید این داد کند

ازشما خفته چند چه کسی می آید با من فریاد کند؟

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 1:16 بعد از ظهر | |






دلا بـسوز کـه سوز تو کارها بـکـند
نياز نيم شـبي دفـع صد بـلا بـکـند
عـتاب يار پري چهره عاشقانه بـکـش
کـه يک کرشمـه تلافي صد جفا بکـند
ز مـلـک تا ملـکوتـش حـجاب بردارند
هر آن کـه خدمت جام جهان نما بـکـند
طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک
چو درد در تو نـبيند کـه را دوا بـکـند
تو با خداي خود انداز کار و دل خوش دار
کـه رحـم اگر نکـند مدعي خدا بکـند
بسوخـت حافـظ و بويي به زلف يار نبرد
مـگر دلالـت اين دولتـش صـبا بکـند

 

 

زان یار دلنوازم شکریست با شکا یت
گرنکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی​دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جان
سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ایی برون آی ای کوکب هدایت
زان یار دلنوازم شکریست با شکا یت
گرنکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت...


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 1:14 بعد از ظهر | |






فریاد

خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد
خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان ها
روز های سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب
من بهر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان
من بدستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود
تا سحرگاهان که میداند
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد
سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریــــــــــــــاد ، فریــــــــــــــــــــاد

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 1:12 بعد از ظهر | |






سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دل​ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جان​ها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
ز چشمم لعل رمانی چو می​خندند می​بارند
ز رویم راز پنهانی چو می​بینند می​خوانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو می​خوانند می​رانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر دربند درمانند درمانند



[+] نوشته شده توسط علیرضا در 1:11 بعد از ظهر | |






حريفا ، ميزبانا

ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است
من امشب آمودستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه مي گويي که بيگه شد ؟ سحر شد؟ بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد برآسمان اين سرخي بعد از سحر گه نيست
حريفا گوش سرمابرده است اين
يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود پنهان است
حريفا رو چراغ باده را بفروز شب با روز يکسان است
شب با روز يکسان است ....

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 1:9 بعد از ظهر | |






شروع

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
سرها در گريبان است.
كسی سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد،‌ نتواند،
كه ره تاريك و لغزان است.
و گر دست محبت سوی كس يازی،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛
كه سرما سخت سوزان است.
نفس كز گرمگاه سينه می آيد برون، ابری شود تاريك.
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس كاين است، پس ديگر چه داری چشم،
ز چشمِ دوستانِ دور يا نزديك؟
مسيحای جوانمرد من! ای ترسایِ پيرِ پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم من، ميهمان هر شبت؛ لولی وشِ مغموم.
منم من، سنگ تيپا خوردة رنجور.
منم، دشنامِ پستِ آفرينش، نغمة ناجور
نه از رومم، نه از زنگم. همان بيرنگِ بيرنگم.
بيا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حريفا! ميزبانا! ميهمانِ سال و ماهت پشتِ در چون موج می لرزد.
تگرگی نيست، مرگی نيست.
صدائي گر شنيدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه مي‌گويی كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت می دهد، بر آسمان اين سرخیِ بعد از سحرگه نيست.
حريفا! گوشِ سرما برده است اين، يادگارِ سيلیِ سردِ زمستان است.
و قنديلِ سپهرِ تنگ ميدان، مرده يا زنده،
به تابوتِ ستبرِ ظلمتِ نُه تويِ مرگ اندود پنهانست.
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان.
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلتهاي بلور آجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است ...!

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 1:6 بعد از ظهر | |






در کوچه سار شب

در اين سراي بي كسي ، كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما، پرنده پر نمي زند

يكي ز شب گرفتگان، چراغ برنمي كند
كسي به كوچه سار شب، در سحر نمي زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

گذرگهيست پر ستم، كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمي زند

نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم ام سزاست
وگرنه بر درخت تر، كسي تبر نمي زند



[+] نوشته شده توسط علیرضا در 1:5 بعد از ظهر | |






پر كن پياله را

پرکن پياله را
كه اين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها
كه در پيم مي شود تهي
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه هاي ژرف
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا
تا شهر يادها
ديگر شرابم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد
پر كن پياله را
هان
اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلوده دور دست
پرواز كن
به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تقلا و تشنگي
با اين كه ناله ميكشم از دل
كه آب
آب
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر كن پياله را



[+] نوشته شده توسط علیرضا در 1:4 بعد از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس