تبليغاتX
تو را من چشم در راهم




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب







دلسوخته تر از همه سوخته گانم

از جمع پراکنده رندان جهانم

در صحنه بازیگری، کهنه دنیا

عشق است این کهنه قمار من بازیگر آنم

با آن که غم باخته در وادی عشقم

بازنده ترین هست در این جمع نشانم

ای عشق، از تو زهر است به کامم

دلسوخت، تن سوخت، ماندن حرامم



عمریست که می بازم و یک برد ندارم

اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم

ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت

بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت

من زنده از این جرمم و تو ذبح مجازات

مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت

باید که ببازم، با درد بسازم

من در به در عشقم و رسوای جهانم

چون سایه به دنبال سر عشق روانم

او کهنه حریف منو من کهنه حریفش

سرگرم قماریم و او رو سر جانم



[+] نوشته شده توسط علیرضا در 3:48 بعد از ظهر | |






اگه داشتم تو رو دنيام يه صفاي ديگه داشت
شب عشقم واسه من حال و هواي ديگه داشت
اگه داشتم تو رو رسواي عبادت مي شدم
دلم اين خسته عاشق يه خداي ديگه داشت

اگه داشتم تو رو اون قصه نويس
واسه من يه قصه هاي ديگه داشت
مي دونم زندگي اينجوري نبود
مرد عاشق يه شبهاي ديگه داشت

اگه داشتم تو رو اون ميخونه که جاي منه
شبها اونجا جاي من يه بينواي ديگه داشت
نمي گم با تو واسم، گريه ديگه گريه نبود
با تو اين زمزمه ها يه هاي هاي ديگه داشت

مي دونم پيش تو آروم مي شدم حتي اگه
قهر و نازت واسه من درد و بلاي ديگه داشت
اگه يارم مي شدي، صاحب دنيات مي شدم
فکر نکن چشمهاي تو يه آشناي ديگه داشت








[+] نوشته شده توسط علیرضا در 3:47 بعد از ظهر | |






باز آمدم از راه سفر، يک بار دگر، در خانه تو
گل داده باز گلخونه دل از بوي تو و دردونه تو
سر مي نهد اين خانه بدوش، شاداب و خموش، بر شونه تو
پر مي کند از باده شوق، چشمون خدا پيمونه تو

باز امشب اين ديوونه دل، بر بام و بر سر ميزنه
غم اومده تا پشت در باز حلقه بر در مي زنه
ياد تو و دوري تو، آتيش به جونم ميزنه
من مي روم اما دلم، در سينه پر پر ميزنه
سر داد باز اين بيخونه اين ويرونه دل
باز امشب اين ديوونه درد، بر بام و بر سر ميزنه


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 3:45 بعد از ظهر | |







[+] نوشته شده توسط علیرضا در 3:35 بعد از ظهر | |







[+] نوشته شده توسط علیرضا در 3:32 بعد از ظهر | |






زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم

                             ناز بنياد مكن تا نكني بنيادم

رخ بر افروز كه فارغ كني از برگ گلم

                              قد برافراز كه از سرو كني آزادم

زلف را حلقه مكن تا نكني در بندم

                              طره را تاب مده تا ندهي بر بادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در كوه

                            شور شيرين منما تا نكني فرهادم

مي مخور با دگران تا نخورم خون جگر

                            سرمكش تا نكشد سربفلك فريادم

سرم از دست بشد وصل تو ننمود جمال

                             دست گيرم كه ز هجر تو زپا افتادم

يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم

                             غم اغيار مخور تا نكني ناشادم

رحم كن بر من مسكين و بفريادم رس

                            تا بخاك در آصف نرسد فريادم

حافظ از جور تو حاشا كه بنالد روزي

                            من از آن روز كه در بند توام آزادم 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 7:19 قبل از ظهر | |






مرا رازیست اندر دل به خون د یده پرورده

مرا رازیست اندر دل به خون د یده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم

قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم

نم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمیبینم

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینم

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی آید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم

نم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمیبینم

خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمیبینم

کنون دم درکش ای سعدی ; که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست ; وان دم هم نمیبینم

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 3:19 بعد از ظهر | |






من كيم ؟

ديوانه اي با درد عشق

مانده در زندان قلب سرد عشق

در عبور از كوچه باغ خاطرات

اين منم تنهاترين شبگرد عشق

خسته ام از ديدن نامردمان

با تو هستم ،

              پس كجايي ،

                                ‹‹مرد عشق ››


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 7:55 قبل از ظهر | |






ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم....

 

 

خنده آدم ها هميشه از دلخوشي نيست، گاهي شکستن دلي کمتر از آدم کشي نيست، گاهي دل اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم مياره، يک حرف ساده هم گاهي چقدر غم مياره ......

 

 

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 11:54 بعد از ظهر | |






من كه مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد
نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد
من كه مي دانم كه تا سرگرم بزم و مستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد
پس چرا عاشق نباشم ، پس چرا عاشق نباشم
من كه مي دانم به دنيا اعتباري نيست نيست
بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست
من كه مي دانم اجل ناخوانده و بيداد گر
سرزده مي آيد و راه فراري نيست نيست
پس چرا .... پس چرا عاشق نباشم.......

 

     

 

به پيش روي من تا چشم ياري مي كند درياست
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست
در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش
غمم دريا،
دلم تنهاست
وجودم بسته در زنحيز خونين تعلقهاست
خروش موج با من مي كند نجوا
كه هر كس دل به دريا زد
رهايي يافت ...
مرا آن دل كه به دريا زنم نيست
ز پا اين بند خونين بركنم نيست
اميد آنجا كه جان خسته ام را
به آن ناديده ساحل افكنم نيست ...


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 4:43 بعد از ظهر | |






مطالب ارسالی توسط دوستان

باز هم دوست عزیزم آزیتا لطف کرده . به نظر من خیلی زیبا بود. نظر شما چیه

درد من كشته شمشير بلا مي داند
سوز من سوخته ي داغ جفا مي داند
مسكنم ساكن صحراي فنا مي داند
همه كس حال من بي سر و پا مي داند
پاكبازم همه كس طور مرا مي داند
عاشقي همچو من ات نيست خدا مي داند
چاره من كن و مگذار كه بيچاره شوم
سر خود گيرم و از كوي تو آواره شوم
از سر كوي تو با ديده تر خواهم رفت
چهره آلود به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر مي كني از پيش نظر خواهم رفت
گر نرفتم زدرت شام ، سحر خواهم رفت
نه كه اين بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نيست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
از جفاي تو من زار چو رفتم ، رفتم
لطف كن ، لطف كه اين باز چو رفتم ، رفتم


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 3:31 بعد از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس