توروزي از وراي جنگل سرسبز امدي . ان موقع زمستان بود و كولاك . همه از وجود سرما به ستوه امده بودندن وتو با گرماي بي دريغت بر زندگي من تابيدي و به وجودم گرما بخشيدي . حالا مدتاها از ان زمان ميگذرد .اينكه تو با كوله باري از خاطرات تركم ميكني اما من همچنان دلم با توست و در غم رفتنت چاره اي جز اشك ريختن ندارم .با ان كه گرما بر همه جا مستولي است و مردم عرق ميريزند اما من از سرما به خود ميلرزم.مهربان دلم سنگ فرش قدمت واشكهايم بدرقه را هت ....

شايد کسي رو که باهاش خنديدي يه روزي فراموش کني ولي کسي رو که به خاطرش گريه کردي هيچوقت فراموش نميکني ...

راز اين روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم. تو ديگري را..... ديگري مرا..... وهمه ما تنهاييم ..

گفتي: چشمها را بايد شست .... شستم ولي..........! گفتي جور ديگر بايد ديد..... ديدم ولي.........! گفتي زير باران بايد رفت........ رفتم ولي!!!! او نه چشمهاي خيس و شسته ام را .. نه نگاه ديگرم را... هيچ كدام را نديد: فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: !! "ديوانه باران نديده...

بدترين غم اين نيست که عشقت تو رو بذاره بره.... بدترين غم اين نيست که بفهمي ديگه دوستت نداره... بدترين غم اين نيست که بفهمي يکي ديگه رو دوست داره... بدترين غم اينه که يکي بميره بعد بفهمي عاشقت بوده ...

|