تبليغاتX
تو را من چشم در راهم




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب







زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت.حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي..جدايي سخت است نه به سختي تنهايی اي علت قشنگي رويا و خواب من تنها دليل گل شدن اضطراب من اي راه حل ساده ي جبران تشنگي فواره ي نگاه قشنگ تو آب من رفتي چه قدر ساده دل آسمان شكست در عكس مهربان تو در كنج قاب من باران چه قدر حرف تو را گوش مي كند مي بارد آن قدر كه نيايي به خواب من گرچه نگاه عاشق تو هيچ كم نكرد از اوج دل ندادن تو يا عذاب من اما دل شكسته ي م

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 6:14 بعد از ظهر | |






مطالب ارسالی توسط خوانندگان وبلاگ

سلام به دوستان خوبم

یه مطلب از طرف دوستمون غریبه آشنا

دل به هر كس نشايد باختن
پس به هر شمعي نكن پروانگي
دشمني ها ديده ام از دوستان
باختم در بازي مردانگي
شمع گر پروانه را سوخت
از خودش خيري نديد
اه عاشق سخت گيرد دامن معشوق را

 

 

غریبه آشنا ممنونم که به من سر زدی

باز هم مطلبی بود در خدمتیم


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 3:2 بعد از ظهر | |






عشق مثه يه گنجيشك ميمونه ... اگه محكم بگيريش ميميره ... اگه شل بگيريش مي پره ... پس سعي كن يه طوري بگيريش كه آروم تو دستات خوابش ببره

 

 

قلب ادما مثل يک جزيره دور افتاده هست مهم نيست چه کسي وارد اين جزيره ميشه مهم اون کسي هست که هيچ وقت جزيره را ترک نميکنه


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 8:21 بعد از ظهر | |






سلام دوستان

مانند شقايق زندگي کن کوتاه ولي زيبا مانند پرستو پرواز کن طولاني ولي هدفمند مانند پروانه بمير دردناک ولي عاشق


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 8:19 بعد از ظهر | |






مطالب ارسالی توسط خوانندگان وبلاگ

سلام دوستان

این مطلب زیبا رو که از طرف دوست خوبم که خودش رو هیچکس معرفی کرده حتما بخونید.

 

 دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ...

بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد...

نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي...

آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم،

و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد،

از دوست خوبم هیچکس تشکر میکنم


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 5:40 بعد از ظهر | |






در ستایش نظام السلطنه ی مافی و اسب خواستن از وی

در هوا قوت سیر و سفری داده مرا
خواب دیدم که خدا بال و پری داده مرا
تیز روی بالی و تازنده پری داده مرا
همچو شاهین به هوا جلوه کنان می گذرم
گویی از برق ، طبیعت اثری داده مرا
هر کجا قصد کنم می رسم آن جا فی الفور
که خدا سرعت سیر دگری داده مرا
نه تلگراف به گردم برسد نه تلفن
بال و پر زیب و فر معتبری داده مرا
همه با چشم تحیر نگرانند به من
 آسمان سلطنت مختصری داده مرا
 آنچنان بود که پنداشتم از این پر و بال
 از چه حق قوه ی فوق البشری داده مرا
 جستم از خواب ، در اندیشه که تعبیرش چیست
 تا کنم فرض که اینک ثمری داده مرا
 من که در هیچ زمین تخم نیفشاندم پار
زن ندارم که بگویم پسری داده مرا
 ده ندارم که بگویم بفزود آب قنات
 باز حق در سر پیری پدری داده مرا
 مادرم زنده نباشد که بگویم شو کرد
 که به پاداش خدا گنج زری داده مرا
 بندگی هیچ نکردم به خدا تا گویم
گرچه در هر فن ایزد گهری داده مرا
 عاقبت دانش من راه به تعبیر نبرد
 اسب با تربیت با هنری داده مرا
صبح دیدم که به سورانم و فرمانفرمای
 طبع از دریا زاینده تری داده مرا
والی مشرق کز خدمت او بار خدای
 

 


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 11:50 قبل از ظهر | |






امروز و فردا

بلبل آهسته به گل گفت شبی که مرا از تو تمنائی هست
من به پیوند تو یک رای شدم گر ترا نیز چنین رائی هست
گفت فردا به گلستان باز آی تا ببینی چه تماشائی هست
گر که منظور تو زیبائی ماست هر طرف چهره‌ی زیبائی هست
پا بهرجا که نهی برگ گلی است همه جا شاهد رعنائی هست
باغبانان همگی بیدارند چمن و جوی مصفائی هست
قدح از لاله بگیرد نرگس همه جا ساغر و صهبائی هست
نه ز مرغان چمن گمشده‌ایست نه ز زاغ و زغن آوائی هست
نه ز گلچین حوادث خبری است نه به گلشن اثر پائی هست
هیچکس را سر بدخوئی نیست همه را میل مدارائی هست
گفت رازی که نهان است ببین اگرت دیده‌ی بینائی هست
هم از امروز سخن باید گفت که خبر داشت که فردائی هست

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 11:41 قبل از ظهر | |






سلام دوستان خوبین


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 11:24 قبل از ظهر | |






عشق لالایی بارون تو شباست
نم نم بارون پشت شیشه هاست
لحظه ی شبنم و برگ گل یاس
لحظه ی رهایی پرنده هاست
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد منی
تو خود عشقی که شوق موندنی
غم تلخ و گنگن شعرای منی
وقتی دنیا درد بی حرفی داره
تویی که فریاد دردای منی
دستای تو خورشیدو نشون می دن
چشمای بسته مو بیدار می کنن
صدای بال پرنده رو لبات
تو گوشام دوبار تکرار می کنن
زندگی وقتی که بیزاری باشه
روز و شبهاش همه تکراری باشه
شاید عشق برای بعضی عاشقا
لحظه ی بزرگ بیداری باشه
عشق لالایی بارون تو شباست
نم نم بارون پشت شیشیه هاست
لحظه ی عزیز با تو بودنه
آخرین پناه موندن منه


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 2:28 بعد از ظهر | |






با تو

در تو خلاصه میشوم ، با تو زلال می شوم
از پر پیراهن تو ، پر پر و بال می شوم
در شب یلدایی تو ، صاحب روز می شوم
صاحب تحویل شب اول سال می شوم
در قفس ابری شب ، ماه اسیر بوده ام
با تو رهاتر از همه ، ماه هلال می شوم
با تو زلال می شوم ، پر پر و بال می شوم
شعر محال می شوم ، بر این روال می شوم
تا ملکوت جذبه ات ، شبانه راه می روم
چون که نظر کرده ی نور لایزال می شوم
برای از تو " من " شدن ، مرا مجال بس نبود
پس از تو در هوای تو ، خود مجال می شوم
خاصیت سروده ها ، تمام خواستن نبود
برای از تو دم زدن ، شعر محال می شوم
جز غزل شیشه ای ام ، شعر مرا سنگ بدان
چون پس از این شاعر تو ، بر این روال می شوم



[+] نوشته شده توسط علیرضا در 2:23 بعد از ظهر | |






لحظه اي با من باش، تا که از آن لحظه برويم تا گل
که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل
لحظه اي با من باش، تا که از تو نفسي تازه کنم
تا از آن لحظه با تو، سفر آغاز کنم
سفري تا ته بيشه هاي سر سبز خيال
تا به دروازه هاي شهر آرزوهاي محال
سفري در خم و پيچ گذر ستاره ها
از ميون دشت پر خاطره ترانه ها
لحظه اي با من باش
لحظه اي با من باش
لحظه اي با من باش تا به باغ چشم تو پنجره اي باز کنم
از تو شعر و قصه و ترانه اي ساز کنم
شعري هم صداي بارون رنگ سبز جنگل و آبي دريا
قصه اي به رنگ و عطر قصه هاي عاشقاي دنيا
از يه لحظه تا هميشه، ميشه از تو پر گرفت تا او ج ابر ا
کوچه پس کوچه شهر و با خيالت پرسه زد تا مرز فردا
لحظه اي با من باش
لحظه اي با من باش

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 10:36 قبل از ظهر | |






صداي خش خش برگهاي خزوني

صداي خش خش برگهاي خزوني روي گوشم ناله مي کرد
آسمون بغض شو تو پرده ابراي سياهش پاره مي کرد
رعد و برق نگاه شهر و با صداش خواب زده مي کرد
زمين از اين همه سنگيني بار بروي شونش گله ميکرد
همچنان پاي پياده فارغ از صداي خشم آسموني
بي خيال از ناله هاي و گله هاي برگهاي سبز خزوني
جاده هاي بي کسي رو گم مي کردنم آروم آروم
تن غربتو ميشستم زير قطره هاي با رون
من به ياد عطر بارون زده گلهاپونه
ميکشيدم پاي خستمو تو جاده
به هواي بوي خونه
وقتي که صداي خونه، منو تا آخر جاده مي کشونه
اين سرابه توي جاده، که چشامو مي پوشونه


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 10:35 قبل از ظهر | |






پشت قاب شيشه

پشت قاب شيشه پنجره اي که شباي منو با خود مي بره
جايي که گذشته هام مثل تصوير از تو باغش مي گذره
پشت قاب بي نفس مثل او پرنده که دلش گرفته تو قفس
مثل يه حقيقت رفته به باد منو با خود ميبره مثل يه رويا توي خواب
شهر من من به تو مي انديشم نه به تنهايي خويش
از پس شيشه تو را مي بينم که گرفتي مرا در بر خويش
من وضو با نفس خيال تو ميگيرم و تو را مي خوانم
و به شوق فردا که تو را خواهم ديد چشم به راه مي مانم
تن من پاره اي از آن تن توست
و قشنگترين شباي پر ستاره شب توست


[+] نوشته شده توسط علیرضا در 10:35 قبل از ظهر | |






من همونم که همیشه
غم و غصم بیشماره
اونیکه تنهاترینه
حتی سایه ام نداره

این منم که خوبیارو
کسی هرگز نشناخته
اونکه در راه رفاقت
همه هستیشو باخته

هر رفیقه راهی با من
دو سه روزی همسفر بود
انتهای هر رفاقت
واسه من چه زود گذر بود
هر کی با زمزمه عشق
دو سه روزی عاشقم شد
عشق اون باعث زجره
همه دقایقم شد

اونکه عاشق بود و عمری
از جدا شدن میترسید
همه هراس و ترسش
به دروغش نمی ارزید
چه اثر از این صداقت
چه ثمر از این نجابت
وقتی قد سر سوزن
به وفا نکردیم عادت

من همونم که همیشه
غم و غصم بیشماره
اونیکه تنهاترینه
حتی سایه ام نداره

این منم که خوبیارو
کسی هرگز نشناخته
اونکه در راه رفاقت
همه هستیشو باخته

هر رفیقه راهی با من
دو سه روزی همسفر بود
انتهای هر رفاقت
واسه من چه زود گذر بود
هر کی با زمزمه عشق
دو سه روزی عاشقم شد
عشق اون باعث زجره
همه دقایقم شد

اونکه عاشق بود و عمری
از جدا شدن میترسید
همه هراس و ترسش
به دروغش نمی ارزید
چه اثر از این صداقت
چه ثمر از این نجابت
وقتی قد سر سوزن
به وفا نکردیم عادت

[+] نوشته شده توسط علیرضا در 10:33 قبل از ظهر | |






اینجا کسی است پنهان

اینجا کسی است پنهان
دامان من گرفته
خود را سپس کشیده
پیشان من گرفته
اینجا کسی است پنهان
چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده
ایوان من گرفته
اینجا کسی است پنهان
همچون خیال در دل
اما فروغ رویش ارکان من گرفته
اینجا کسی است پنهان...
اینجا کسی است پنهان
مانند قند در نی
شیرین شکر فروشی دکان من گرفته
جادو و چشم بندی ،چشم کسش نبیند
سوداگری است موزون ،میزان من گرفته
چون گلشکر من و او در همدگر سرشته
من خوی او گرفته ،او آن من گرفته
اینجا کسی است پنهان...
گوید ز گریه بگذر
زان سوی گریه بنگر
عشاق روح گشته ،ریحان من گرفته
یاران دلشکسته ،بر صدر دل نشسته
مستان و می پرستان میدان من گرفته
ینجا کسی است پنهان ،دامان من گرفته
خود را سپس کشیده ،پیشان من گرفته
اینجا کسی است پنهان ،چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده ،ایوان من گرفته
اینجا کسی است پنهان...



[+] نوشته شده توسط علیرضا در 10:31 قبل از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس