تبليغاتX
تو را من چشم در راهم

تو را من چشم در راهم

من آن گلبرگ مغرورم، كه مي ميرم ز بي آبى، ولي با خفت و خارى پى شبنم نمیگردم

 

http://kianhakimi90.blogfa.com/

+نوشته شده در شنبه 29 بهمن1390ساعت9:48 قبل از ظهرتوسط علیرضا | |

http://kianhakimi90.blogfa.com/

+نوشته شده در شنبه 29 بهمن1390ساعت9:42 قبل از ظهرتوسط علیرضا | |

 
یك روز آموزگار از دانش آموزانی كه در كلاس بودند پرسید:
 
آیا می توانید راهی غیر تكراری برای بیان عشق،بیان كنید؟
 
برخی از دانش آموزان گفتند با "بخشیدن "عشقشان را
 
معنا می كنند.
 
برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین"را راه بیان
 
 عشق عنوان كردند.شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در
 
 تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی "را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین پسری برخاست و پیش از اینكه شیوه ی دلخواه خود
 
 را برای ابراز عشق بیان كند،داستان كوتاهی تعریف كرد:
 
یك روز زن و شوهر جوانی كه هر دو زیست شناس بودند
 
 طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به
 
بالای تپه رسیدند در جا میخكوب شدند.

یك قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده
 
 بود.شوهر ،تفنگ شكاری به همراه نداشت و دیگر راهی
 
برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،جرات كوچكترین
 
 حركتی نداشتند.ببر،آرام به طرف آنان حركت كرد.همان لحظه مرد
 
 زیست شناس فریاد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت.
 
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های
 
 مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان كه به اینجا رسید دانش آموزان شروع كردند
 
به محكوم كردن آن مرد.

راوی پرسید:آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر
 
زندگیش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند از همسرش معذرت خواسته كه
 
 او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد:نه!آخرین حرف مرد این بود كه"عزیزم،تو بهترین
 
مونسم بودی .از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت همیشه
 
عاشقت بود."

قطره های بلورین اشك،صورت راوی را خیس كرده بود كه ادامه داد :
 
همه ی زیست شناسان می دانند ببر فقط به كسی حمله
 
 می كند كه حركتی انجام می دهد یا فرار می كند .
 
پدر من در آن لحظه ی وحشتناك ،با فداكردن جانش پیش
 
مرگ مادرم شد و او را نجات داد.
 
این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود
 
به مادرم و من بود.
 

+نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت3:56 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |

گفتگوی کودکانه با خدا:

خدای عزیز! به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و

مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی،

 چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟

خدای عزیز! شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند

 همدیگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده. لاری

خدای عزیز! اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی،

 کفش‌های جدیدم رو بهت نشون میدم.

خدای عزیز! شرط می‌بندم خیلی برایت سخت است که همه آدم‌های

 روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفرعضو خانواده من هستند

 ولی من هرگز نمی‌توانم همچین کاری کنم.

خدای عزیز! در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی،

 اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام می‌دهد؟

خدای عزیز! آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟

خدای عزیز! آیا تو وافعاً می‌خواستی زرافه اینطوری

 باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟

خدای عزیز! چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟

خدای عزیز! آیا تو واقعاً منظورت این بوده که

 آ« نسبت به دیگران همانطور رفتار کن

 که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟ آ» اگر این طور باشد،

 من باید حساب برادرم را برسم.

خدای عزیز! بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم،

 اما چیزی که من به خاطرش

 دعا کرده بودم، یک سگ کوچولو بود.

خدای عزیز! وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد.

 او چیزهایی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگویند. به هر حال،

امیدوارم به او صدمه‌ای نزنی.

خدای عزیز! لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست.

من فبلاً هیچ چیز او تو نخواسته بودم.

 می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی.

خدای عزیز! برادر من یک موش صحرایی است.

تو باید به اون دم هم می‌دادی‌ها! ها!

خدای عزیز! فکر می‌کنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد.

خدای عزیز! من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم. 

خدای عزیز! من دوست دارم شبیه آن مردی

 که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم.

خدای عزیز! ما خوانده‌ایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد.

 اما توی کلاس‌های دینی یکشنبه‌ها به ما گفتند تو این کار رو کردی.

بنابراین شرط می‌بندم او فکر تو را دزدیده. 

خدای عزیز! آدم‌های بد به نوح خندیدند آ« تو احمقی چون

روی زمین خشک کشتی می‌سازی آ» اما اون زرنگ بود.

 چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو می‌کردم.

خدای عزیز! لازم نیست نگران من باشی.

 من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می‌کنم.

خدای عزیز! فکر نمی‌کنم هیچ کس می‌توانست خدایی بهتر از تو باشد.

می‌خوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمی‌زنم.

خدای عزیز! هیچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بیان.

 تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی،

 دیدم، معرکه بود.

 

+نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت1:37 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |

دلم کسی را میخواهد.

دلم کسی را میخواهد...کسی که از جنس خودم باشد...

دلش شیشه ای ... گونه هایش بارانی...

دستانش کمی سرد...نگاهش ستاره باران باشد.....

دلم یک ساده دل میخواهد...بیاید...با هم برویم...

نمیخواهم فرهاد باشد... کوه بتراشد...

میخواهم انسان باشد...نمیخواهم مجنون شود...

سر به بیایان بگذارد...

میخواهم گاهی دردم را درمان باشد....

شاهزاده سوار بر اسب سفید نمیخواهم...

غریب آشنایی میخواهم بیاید با پای پیاده...

قلبش در دستش باشد...

چشمانش پر از باران باشد...

کلبه کوچک را دوست دارم اگر این کلبه

 در قلب او باشد

+نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت11:48 قبل از ظهرتوسط علیرضا | |

 

عزیزم دلم گرفته

دلم برایت تنگ شده

دلتنگ گرفتن دستهای گرمت هستم

دلتنگ بوسیدن گونه هایت هستم


آنقدر دلتنگم که اینک آرزو دارم حتی یک لحظه

 

نیز از راه دور تو را ببینم

عزیزم دلم گرفته ، دلتنگت هستم

کاش همیشه در کنارم بودی تا دلتنگی به سراغم نمی آمد

کاش همیشه در کنارت بودم تا هیچگاه دلم نمیگرفت

هیچگاه نفهمیدی چقدر به وجودت ، به آن آغوش مهربانت

 

نیاز دارم

هیچگاه نفهمیدی چقدر تو را دوست دارم

کاش به سر میرسید ثانیه های دلتنگی

کاش اولین ثانیه در کنار تو بودن فرا میرسید و

 

هیچگاه نیز به پایان نمیرسید


به یادت هست روز دیدارمان خیره به چشمانم شده بودی ،

 

من هم غرق در چشمان نازنین تو بودم


اینک دلم برای چشمانت یک ذره شده ،

 

 تو هم دلت برایم تنگ شده؟


هنوز مثل قبل مرا دوست داری؟ هنوز برای دیدنم

 

 لحظه شماری میکنی؟


هنوز وقتی در کنارم نیستی بیقراری میکنی؟

طاقت دوری تو را ندارم عشق من ،

 

مگر من جز تو چه کسی را دارم ،

 

 تو را دارم که دنیای منی


خدایا این دنیای زیبا را از من نگیر دلم برای دنیایم تنگ شده

 

 دنیای من دلم گرفته ای دنیای من


راستی خیلی میترسم! میترسم تو را از دست بدهم …


میترسم دوباره تنها شوم ، دوباره همسفر غمها شوم


بیا در کنارم تا آرام شوم ، بیا در کنارم تا دوباره خوشحال

 

 شوم


بیا در کنارم تا دوباره دنیای زیبای خودم را از نزدیک ببینم

عزیزم خیلی دلم برایت تنگ شده ....

 

+نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت9:26 قبل از ظهرتوسط علیرضا | |

 

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن

 

 ابتداي يك پريشاني است حرفش را نزن ....

 

 دوست داري بشكني قلب پريشان مرا

 

دل شكستن كاری آسان نیست حرفش را نزن


 

+نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت2:32 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |

 

مرد جوان و دختر کشاورز!!!!!

پند بگیریم................

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست.
 
من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی
 
 از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
 
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .

باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی
 
 که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین
 
 می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد.
 
 جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.
 
 دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.

گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .

جوان پیش خودش گفت :
 
 منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی
 
کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
 
 سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر
 
 میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام
 
عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش
 
 را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما
 
اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که
 
 دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود.
 
 برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

+نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت4:28 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |

براي گريه هايم براي گريه هايم مرحمي بودي ولي

افسوس مي رفتي ...

 براي بودنت من لحظه هارا به عقب بردم وتو در

چشمهاي گريه آلودم نگاه کردي

                                       ولي افسوس مي رفتي .....

                  نمي دانم چرا گفتي: ميان من وتو فرسنگها  فاصله  

                                       است کاش ميشد تا برايم

                   بار ديگر قصه ميگفتي واي افسوس بايد مي رفتي .....

                   چه آسان کوله بارسفرت را بستي آيا ميداني چه

                      عاشقانه پشت سرت

  گريستم وهق هق شبانه ام قلب ستاره هاي قريب را لرزاند

 آيا ميداني؟

 اگر ميداني برگرد واين تنهاترين تنها را تنها مگذار 

                                         

                                                    برگرد....

+نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت1:30 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |

مي ترسم از روزي كه      بگویی دوستت ندارم

                                         

مي ترسم از روزي كه       فاصله ها را طی کنم و نخواهی ببینمت 

                        

 می ترسم از روزی که  عمرو جونیم را به پایت بگذارم و از پیشم بری

 

می ترسم از روزی که     نيازمند تو باشم و تو بي تفاوت به من نيازمند كس ديگر

 

می ترسم از روزی که       بگویی دوستت ندارم 

 

+نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت1:29 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!

خواهر کوچکم از من پرسيد

من به او خنديدم

کمي آزرده و حيرت زده گفت

روي ديوار و درختان ديدم

باز هم خنديدم

گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه

پنج وارونه به مينو ميداد

آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد

بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم

بعدها وقتي غم

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بي گمان مي فهمي

پنج وارونه چه معنا دارد

+نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت1:26 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |

جوانی داستانی بود پریشان داستانی بی سرانجام غم آگین غصه تلخی که از یادش

هراسانم به غفلت رفت از دستم و از این غفلت پشیمانم ...

جوانی چون کبوتر  بود و من یکی طفل کبوتر باز سرودی داشت آن  مرغک که  از بانگ

سرودش مست بودم شادمان بودم به  شوق نغمه ی مستانه ی او  نغمه خوان بودم

نوایی داشت حالی داشت...

گاه بی گاهی با طفل دلم قل و مقالی داشت جوانی چون کبوتر بود و من بودم  یکی

طفل کبوتر باز که او را  هر زمان با شوق آب و دانه می دادم پرو بال لطیفین را به ابها

شانه می کردم و او را روی چشم و سینه ی خود خانه می دادم ..

ولی افسوس هزار افسوس یک روز آن کبوتر از دستم پر زد ز پیشم چون همچون تیر

شهابی  تند بالا  رفت به  سوی آ سمان ها رفت  نقان  کردم نگاهم را  چون صیاد به

دنبالش روان کردم ولی او کم کمک چون نقطه شدو زدیده پنهان شد به خود گفتم که

آن مرغک به سوی لانه می آید...

 ولی افسوس هزار افسوس یه عمری در رهش آویختم فانوس چشمم را.

+نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت1:24 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |

اگر روزی من مردم وتو مرا دوست داشتی

هر پنج شنبه به مزارم بیا گل سرخی به روی قبرم بذار

تا همیشه آن گل سرخ را که به تو داده بودم به خاظر بیاورم

ولی اگر تو مردی من فقط یک بار به مزارت می آیم و آن دسته گل سفید

مریم را که با خون خود

 سرخ کرده ام برایت هدیه می کنم و عاشقانه در کنارت جان می سپارم

+نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت1:20 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |

گفتی عاشقی...گفتم دوستت دارم.

میخواهم بدانی تا ابد چشم انتظارت میمانم و به امید آن روز

زنده ام که من برای تو و تو برای همیشه برای من باشی.

چه زودگذشت روزهای با هم بودنمان....

میخواهم بدانی که یه نفر یه جایی هست که همه ی

رویاهایش لبخندتوست.

وقتی به تو فکرمیکنه احساس میکنه که زندگی واقعا

باارزش هست پس عزیزم دلم هروقت احساس دلتنگی

و تنهایی کرد،این حقیقت رو بیاد بیاورکه یه نفریه جایی

درحال فکرکردن به توست.

+نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت1:19 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم بايد برم


براي تو فقــط يه حــرف ســاده بــود


کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود


شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه


شايد که اين عاقبت اين جوري عاشق شدنه


 سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه


  به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه


هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره


ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره


هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه


يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه


دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون


اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون


بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه


ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه


بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست

 بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست

+نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت1:18 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |

روي تخته سنگي نوشته بود: اگر جواني عاشق شد چه كند؟

من هم زير آن نوشتم : بايد صبر كند.

براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم زير نوشته من كسي نوشته بود :

اگر صبر نداشته باشد چه كند؟

من هم با بي حوصلگي نوشتم : بميرد بهتر است.

براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم ، اتظار داشتم زير نوشته

من نوشته اي باشد اما...

زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...!!!

+نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت1:7 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |

امشب شمع حسرت آرزوهاي بر باد رفته ام ذره ذره آب

 

مي شود

 

امشب براي مرگ آرزوهايم لباس سياه پوشيدم

 

کاش امشب کسي براي عرض تسليت به خانه دلم مي آمد

 

کاش امشب توب ودي و دلداري ام مي دادي و دفتر کال

 

 آرزوهايم را ورق مي زدم

 

اما افسوس که نيستي و زندگي بي تو قشنگ نيست

+نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت1:7 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |

بهت نگفتم تا حالا، اینکه چقدر دوست دارم. اما حالا بهت می گم،

 بی تو دارم کم میارم. بهت نگفتم تا حالا، که بد جوری عاشقتم.

 بهت نگفتم تا حالا، اما حالا بهت می گم. داری کجاها می کشی،

 باز این دل دربه درو.

 قشنگ مهربون من، اینجوری از پیشم نرو.

بهت نگفتم تا حالا، اینکه چقدر دوست دارم.

اینکه چقدر آرزومه، پیش چشات کم نیارم.

 دلم می خواد باور کنی. از ته دل می خوام تو رو.

 وقتی می گم بمون، بمون.

 وقتی می گم نرو، نرو.

 بری هزار سالم بشه. چشم انتظارت می مونم. بازم برای دل تو.

ترانه ها مو می خونم. خودت می دونی که تو رو. از دل و از جون می خوامت.

 مجنون عشق من شدی. من مثل لیلی می خوامت.

+نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت1:2 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |

همیشه از یک دست گرفتن شروع میشه !



بعد بغل ..........!


بعد بوس ............!


بعد ................!

بـــــــــــــــعــــــــــد .....................!!!!!!!!

.
.
.
.

و زمانی که همه چیتو باختی و تنها به

 

 دستانش احتیاج داری .....

 

 دست او به تازگی دستش در دست

 

کسی دیگر است ..........!!!!!!

و این است بازی روزگار ......... !

 

+نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت10:35 قبل از ظهرتوسط علیرضا | |

 

این شعر زیبا از طرف دوست خوبم محسن

 

میذارم تا همه لذت ببرن :::

 

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل

 

 تنهایی ست

 


ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من

 

تماشایی ست

 


در این دنیا که حتی ابر نمی‌گرید به حال ما

 


همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها


 

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

 


به جز در خود فرو رفتن چه راهی

 

 پیش رو دارم

 


رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند

 


همه خود درد من بودند گمان کردم

 

که همدردند


 


شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند

 


به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند


+نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت8:53 قبل از ظهرتوسط علیرضا | |

+نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت3:35 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |

(( حصار ))

 

در حصار تنهایی من جایی برای نور نیست

 

عشق را خط زده ام

 

این غریبه از آن سرای دور کیست؟

 

روز و شب را به هم آمیخته ام

 

در گذر از همه جا

 

زخم را از چشم  لیلی دیده ام

 

دیده ام پر خون و قلبم بی صدا

 

هر دم از هر تپش نبضم

 

انتظار بود واژه ای پر مدعا

 

لعنت خدا به این  ثانیه ها

 

بارها در بی کسی ها دلم گرفت

 

با این همه هیچگاه

 

این دل افسرده ام خم به ابرو نگرفت

 

ا ی خدا بس است دگر جانم بگیر

 

که در این جاده ی بی انتها

 

سخت است که اینگونه شوم پیر

 

+نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت1:12 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |

چو بغضی کهنه در غربت اسیرم
 
 
چو آهی کز صدای خفته سیرم
 
 
 من اینجا مانده ام تنها خدایا
 
 
 همین روزاس که در غربت بمیرم
 
 
 ببین اینجا پرنده رو زمینه
 
 
یه عمره خواب ِ پرواز و می بینه
 
 
 در اینجا پشت ِ هر آهوی معصوم
 
 
ببین گرگی نشسته در کمینه!!
 
 
در اینجا باید از خوبان جدا بود
 
 
مث ِ شبنم غریبو بی صدا بود!!
 
 
 در اینجا زندگی تلخه خدایا
 
 
 چقد سخته غریبی آشنا بود!!
 
 
 در اینجا قلب صاف و صادقی نیست
 
 
 میان گریه هاشان هق هقی نیست!
 
 
 در این دنیای تلخ بی مروت
 
 
دریغا ای دریغا ، عاشقی نیست
 

+نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1390ساعت12:22 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |

آنگاه که غرور کسي را له مي کني،

 

 آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران

 

 مي کني،

 

آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش

 

 مي کني،

 

آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،

 

آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا

 

صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،

 

آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را

 

ناديده مي گيري

 

مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي

 

کدام آسمان دراز مي کني تا براي

 

خوشبختي خودت دعا کني؟.

 

بسوي کدام قبله نماز مي گزاري ؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1390ساعت10:54 قبل از ظهرتوسط علیرضا | |

روز اول با خودت صادق باش و نگران آنچه دیگران
 
 
درباره ات فكر می كنند نباش. تعریفاتی را كه
 
 
آنها از تو دارند نپذیر,خودت خودت را تعریف كن
 
 
روز دوم از قدرت خود مایه بگذار و بر قدرت
 
 
دیگران تكیه نكن.
 
 
استعدادهای خود را پرورش بده و بر استعدادهای
 
 
 مردم غبطه نخور روز سوم حتی گردابی از افكار
 
 
ناراحت كننده , با شوخی و خنده ای از ته دل
 
 
از بین خواهد رفت.
 
 
روز چهارم اگر میخواهی مشكلات خود حل شوند,
 
 
به دلهای دردمند دیگران تسلی و آرامش بده.
 
 
روز پنجم بزرگترین شفا بخش عشق است
 
 
روز ششم قدرت درك یافته هایی را كه
 
 
از تجربیات مختلف به دست میاوری,
 
 
افزایش بده.  آن را در سكوت,باور كن.
 
 
 و در اختیار دیگران قرار بده
 
 
روز هفتم بگذار كه لبخند در قلبت باور شود
 
 
و از دریچه چشم هایت به دنیا بتابد مانند
 
 
لبخندهای دوستا نه , شفا بخش و
 
 
 سپاسگزار باش.
 
 
روز هشتم نخواه كه دیگران را با زیبایی و جذابیت
 
 
جذب كنی . زیرا هر چند داشتن اقتدار بر دیگران
 
 
ارضا كننده است,اما به تدریج وجودت ناقص و
 
 
ضعیف خواهد شد سعی كن با الهام بخشیدن به
 
 
دیگران و تحسین اهداف عالی انها , خود را قوی
 
 
كن روز نهم هنكامی كه وسوسه می شوی تا
 
 
حرفهای كنایه آمیز و نیشدار به دیگران بزنی
 
 
یادت باشد كه فلفل زیادی, طعم غذا را خراب
 
 می كند. كلمات نسنجیده, دوستیهای
 
 با ارزشی را تباه كرده اند.
 
 
اما مهربانی هیچ چیز را خراب نمی كند
 
 اجازه بده دیگران هر طور مایلند پیش بروند
 
 روز دهم ظرفیت عشق وجودت را با دوست
 
 داشتن همه انسان ها
 
 
و تمامی زندگی , افزایش بده.
 
 روز یازدهم همواره
 
 
 به دیگران كمك كن و همراهی شان كن تا به
 
 
تعالی برسند.آنگاه خود نیز از درون به تعالی
 
 
خواهی رسید روز دوازدهم اگر میخواهی
 
 
مشكلات خود حل شوند , به دلهای دردمند
 
 
 دیگران تسلی و آرامش بده.
 
 
روز سیزدهم با تحقیر دیگران , سستی و تنزل
 
 
خود را نشان می دهیم , نیكی , نیكی و
 
 
مهربانی با دیگران, انعكاس پیروزی درونی است
 
 
 روز چهاردهم برای غلبه بر این گرایش كه همه
 
 
چیز را شخصی و خودمانی بدانی , به انچه
 
 
درباره غیر شخصی برخورد كردن و جدی بودن
 
 
 از دیگران می شنوی , ترتیب اثر بده.
 
 
روز پانزدهم باروهای قلبی ات, تعیین كننده
 
 
 شخصیت آتی تو هستند .
 
 
اگر بر مسائل حقیر تمركز كنی , حقیر
 
 خواهی شد و اگر بر افكار متعالی تمركز كنی ,
 
 
افتخار نصیبت خواهد شد
 
 
روز شانزدهم افكار تو بر دریافتی كه از دنیای
 
 
پیرامون داری رنگ می دهد. افكار منفی
 
 
حتی سفید راخاكستری نشان می دهد
 
 
و افكار مثبت حتی یك روز خاكستری را زیبا
 
 
 می كند
 
 
روز هفدهم آنها معمولا احساسات و
 
 
الهامات را براحتی جذب می كنند.
 
 
 اگر احساسات شان آرام باشد , الهامات
 
 
را به آرامی دریافت می كنند و
 
 
دریافت آنها را احساس می كنند تسلی
 
 
 و آرامش بده. روز هجدهم افكار را بر روند
 
 
 درازمدت زندگی متمركز كن . با فراز و نشیب های
 
 
گذرا در نیفت و انرژی ات را برای كنار آمدن
 
 
با واقعیات های همیشگی زندگی حفظ كن.
 
 
روز نوزدهم بگذار افكارت را عقل , و عوا طفت را
 
 
عشق غیر خودخواهانه هدایت كند.
 
 
روز بیستم خود را بدون هیچ چشم داشتی
 
 
 وقف دیگران كن روز بیست و یکم زیبایی
 
 
 حقیقی نوری است كه از درون ساطع می شود
 
 
 منشآ آن افكار مثبت , محبت و فضیلت های
 
 
اخلاقی است زیبایی صورتكی نیست كه انسان
 
 
به چهره بگذارت و به آن مباهات كنداشتیاه است
 
 
اگر فكر كنیم زیبایی مختص جوانی است هر سنی
 
 
 زیبایی خاص خودش را دارد.
 
 
 روز بیست و دوم قدر شناس باش و قدر شناسی
 
 
را ابراز كن از دهنده هدیه بیشتر از خود هدیه
 
 
قدر دانی كن
 
 
 روز بیست و سوم قدرت خیانت و بدی ابدی نیست
 
 
به عیبجویی دیگران , درست و یا نادرست
 
 
 توجه نكن اما قلبآ از آنها سپاسگزار باش.
 
 
اگر می خواهی بر كسانی كه به تو بدی
 
 
كرده اند غلبه كنی از آنها نزد دیگران به خوبی
 
 
یاد كن با تاریكی نمی شود بر تاریكی غلبه كرد
 
 
 سلاح موثر بر تاریكی , نور است.
 
 
روز بیست و چهارم حب و بغض را از خودت
 
 
دور كن قناعت را در وجودت تقویت كن
 
 
از داشتن دوستان واقعی راضی و شاكر باش.
 
 
 روز بیست و پنجم بیشتر منشا كنش باش ,
 
 
تا واكنش. واكنش های احساسی مانند ابری
 
 
 واقعیات را می پوشانند. بگذار محبتت نسبت
 
 
 به دیگران , مثل عقربه قطب نما عمل كند,
 
 
مهم نیست كه چند بار منحرف شود زیرا نهایتآ
 
 
 مسیر درست را نشان خواهد داد.
 
 
كاری را كه احساس می كنی درست است
 
 
انجام بده كاری كه سودش به دیگران برسد.
 
 
 روز بیست و ششم سعی نكن همواره
 
 
 دیگران را از خود راضی نگه داری,كافی است
 
 
برای دیگران دوستی صادق باشی
 
 
روز بیست و هفتم اگر بگذاری , زندگی می تواند
 
 
 مثل سوار شدن بر یك چرخ و فلك تفریحی باشد
 
 
یك روز بالا برود و روز بعد پایین بیاید.
 
 
از درونت فرمان بگیر خواه زندگی بر وفق مراد
 
 باشد, خواه توام با مشكل .
 
همه چیز در حال تغییر است.
 
 
از هیچ چیز زیاده خوشحال یا ناراحت نشو .
 
 
روز بیست و هشتم هنگام صحبت با دیگران
 
 
 منصف باش و سعی كن نقظه نظرات آنها را
 
 
  بفهمی و محترم بشماری . زیرا تنها با درك
 
 
 كردن دیگران است كه می توان به تغییر
 
 
آنها امیدوار بود . تنها حقیقت است كه
 
 
ارزش نهایی دارد نه عقاید و نظرات مختص
 
 
به دلهای دردمند دیگران تسلی و آرامش بده.
 
 
 روز بیست و نهم برای دیگران مانند یك مادر باش.
 
 
بی هیچ انتظاری ببخش و توقع پاداش
 
 
نداشته باش . با این كار از زندگی هزاران
 
 
برابر پاداش خواهی گرفت .
 
 
روز سی ام هنگامی كه دیگران به تو بدی
 
 می كنند ,
 
 
 با محبت , مهربانی , درك و بخشش نا هنجاری
 
 
 عدم تعادل آنها را شفا بده....
 
 

+نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1390ساعت10:3 قبل از ظهرتوسط علیرضا | |

من دلم می خواهد :

 


خانه ای داشته باشم پر دوست


 

کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند

 

 

 آرام گل بگو گل بشنو،

 

 

 هر کسی می خواهد

 

 

وارد خانهٴ پر مهر و صفایم گردد

 

 

یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه

 

 

کند

 

 

شرط وارد گشتنش شست و شوی

 

 

 

دلهاست شرط آن داشتن یک دل

 

 

 بی رنگ و ریاست بر درش

 

 

 برگ گلی می کوبم،

 

 

 روی آن با قلم سبز بهار

 

 

می نویسم 

 

 

 

 ای یار، خانهٴ دوستی ما

 

 

اینجاست

 

 

تا که سهراب نپرسد دیگر،

 

 

خانهٴ دوست کجاست؟

+نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390ساعت10:0 قبل از ظهرتوسط علیرضا | |

 

من تموم زندگیمو پای عشق تو گذاشتم


 

خرج احساس تو کردم هر چی داشتم و نداشتم


 

واسه آبی نگاهت دلمو زدم به دریا


 

سیب ممنوعه رو چیدم مثل آدم واسه حوا


 

بین خطهای رو دستت خط زندگیمو دیدم


 

روی بوم کهنه ی دل طرح چشماتو کشیدم

 

+نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت2:15 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |

 

قلب من در شهر چشمان شما جا مانده است

                                    قدر یک شب هم شده از آن پرستاری کنید

+نوشته شده در سه شنبه 22 دی1388ساعت7:9 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |

 

غريب است دوست داشتن.

وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ....

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛

به بازيش مي‌گيريم.

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر،

هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر .

تقصير از ما نيست ؛

تماميِ قصه هايِ عاشقانه،

اينگونه به :((گوشمان خوانده شده‌اند))

 

فاصله گرفتن از ادم هايي كه دوستشان داريم بي فايده است...

زمان به زودي نشان خواهد داد جانشيني براي انها نيست

 

  هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسي كه ازصميم قلب دوستش داشته ايم عمري فريبمان داده است. "يکي باش

 

براي يک نفر" ... نه تصويري مبهم در خاطره ها

 

ميدوني سخت ترين لحظه ها ي زندگي چيه؟؟؟؟وقتي بفهمي واسه كسي كه تمام زندگيته فقط يه تجربه بودي.

 

  

هی فلانی زندگی شاید همین باشد ،

یک فریب ساده و کوچک ،

آن هم از دست عزیزی که زندگی را جز برای او و جز با او نمی خواهی...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت9:53 قبل از ظهرتوسط علیرضا | |

خدایا، آن دم که تو را ندا می‏کنم، صدایم را بشنو و چون تو را می‏خوانم،

 پاسخم ده و چون با تو راز می‏گویم، مرا دریاب که به سوی تو گریخته‏ام و

پیش روی تو ایستاده‏ام.

پریشان و گریان و امیدوار، چشم امید به سوی تو دوخته‏ام،

به سوی تو که از درونم آگاهی و از راز دلم با خبری. خدایا،

 اگر من لایق رحمت تو نیستم، ولی تو سزاوار لطف و کَرَم بی‏پایانی

[؛ پس مرا از لطف و کَرَمت بی‏نصیب مساز، ای مهربان‏ترین].

+نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت8:3 بعد از ظهرتوسط علیرضا | |